تبليغاتX
میان دو سکوت گرد

parasailing

اینجایم
این بالا
۲۰۰ متر به خدا نزدیک تر
زیر لب ذکری می گویم ...
نه !! کسی صدایم را نمی شنود از اینجا
پس فریاد می کنم تو را ....
آن قدر پر صدا
که بشنود خدا 
قدم به ساحل که می گذارم
تو اینجایی
...
می بینی ؟
خدا هم پیر شده
دیگر گوشش نمی شنود انگار
چیزی که می خواهی را
از نزدیک
و بلند
فریاد کن !
...
بهشت را
چنان زیباتر از رویا
برایت می آفریند
که کاش راه توقف زمان را می دانستی .
بهشت همین جاست

تو
من
و
خدای ما

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 23:29 توسط شرمین مهدی زاده |

۱

خودمو واسه ی بابا لوس می کنم و می گم : " بابا ! این آرین همه اش خمیازه می کشه ! یه چیزی بهش بگو ! "

 بابا هم یکی یه دونه دخترشو شرمنده نمی کنه ٬ یه بادی به گلوش می ندازه و می گه : " هر کی خمیازه بکشه ٬ نمی بریمش سفر ! "

خودش خمیازه اش می گیره ! همه می خندیم .... !

۲

سر بازی فینال توی لابی هتل همه نشسته ان و با هیجان بازی رو نگاه می کنن . فرناندو تورس برای اسپانیا گل می زنه . نصف آدمای توی لابی بلند می شن و جیغ می کشن و شادی می کنن ! یکی این وسط بالانس می زنه و لیوان نوشیدنی اش رو میندازه هوا و تمام هیکلش خیس می شه و لیوانو دوباره می گیره ... خلاصه جینگولک بازی در میاره !
از فردای اون روز هر جا اون آقاهه رو دیدم بلند بلند به فارسی توی روش خندیدم و برای همه ی آدمایی که اون صحنه رو ندیدن توضیح دادم که " هاها ! یک دیوونه بازی هایی در میاورد این آقاهه که نگو ! "
با دوستم بعد از چند روز سوار آسانسور شدیم ٬ قبلش رفته بودیم با مسوولین هتل یه کم صحبت کرده بودیم ... شکر خدا آنتالیا هیچکی انگلیسی حرف نمی زنه و اگه این دوستم ۲ کلوم ترکی نمی دونست ما بدبخت شده بودیم !!خلاصه سوار آسانسور که شدیم طبقه ی بعد در باز شد ٬ همون آقاهه سوار شد ! به دوستم گفتم : " این یارو که سوار آسانسور شد رو ببینش . " دوستم برگشت که نگاهش کنه . همون موقع آقاهه به دوستم به فارسی گفت : " ببخشید آقا !! شما که ترکی بلدین می شه منو کمک کنین ؟ " قیافه ی من بخت برگشته دیدنی بود توی آسانسور !!!!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 15:12 توسط شرمین مهدی زاده |

۱ ( و تابستانی که در این نزدیکی است !! )

امتحانا بالاخره تموم شد و حالا خیالم راحت تره . من از جلسه ی اول این ترم ٬ اضطراب این امتحانای آخرمو داشتم ( پیانو و اجرای صحنه ) ... و این که تموم شد کلی جای خوشحالی داره ( نه این که لزوما آیا Happy Ending شد یا نه !! ) امتحان آخرمون دیروز قرار بود ساعت ۸ شروع شه ... نوبت من ساعت ۵ بعد از ظهر رسید .... و من انقدر تمام مدت هیجان زده بودم که بهش عادت کرده بودم وقتی رفتم روی سن !!!
تا برسیم تهران و کمی تهران و شرق و غرب کنیم و یه شامی ( یا ناهاری ٬ یا حتی صبحانه ای !!! ) به بدن بزنیم (!) ساعت ۱۰.۳۰ می رسم خونه و .... تخت می خوابم بی دغدغه .


۲ ( ساندویچ مغز و زبان )

این استعداد خاص من در کار کردن زبان قبل از مغز ( یا حتی گاهی تنها کار کردن زبان بدون مغز ! ) به قدری تازگی مورد آزار عزیزانمه که باید یه فکری به حالش بکنم .
دیروز موقع برگشتن از هر چند تا جمله ای که می گفتم ٬ یکی اش یه تیر می شد می خورد تو تخم چشم یه عزیزی و من تازه بعدش غصه می خوردم ! تازه اگه فکر می کنین اون موقع عذر خواهی می کنم ٬ سخت در اشتباهین !!!! من گاهی این قدر مغرور می شم که حالم از خودم به هم می خوره !!!

۳ ( آریا برای پیانو و ویولونسل - باباجانیان )

از هم که جدا می شویم
صدای موسیقی
مدام در ذهنم می پیچد
حضور تو اینجا
صدای ویولونسلی می داد
که نگار می زد
صدای درد و عشق
خواستن و نداشتن

(الان یادم میفته. دقیقا یک سال پیش بود که خانه ی هنرمندان من و نگار این قطعه رو اجرا کردیم ... دلم تنگ شد ! )

۴ ( مارکوپولو در سفر )

شروع یه تعطیلات خوب ....
یک هفته سفر با مامان و بابا و آرین .... واقعا خیلی بده که یادم نمیاد آخرین سفر ۴ نفره ی ما چند سال قبل بوده و به کجا .... خدا کنه خوش بگذره !

۵ ( تو برای همیشه )

موسیقی پر غم چشمان تو
همان آداجیوی محبوب من۱ است
که با هر نگاه
نفس را در سینه ام
حبس ابد می کند

Adagio - Landscape in the mist- Eleni Karaindrou ۱

۶ ( سوتی ؟! )

این که آدم به جای بیماری ADHD جلوی یه مشت آدم رو در واسی دار بگه ADSL خیلی بده ؟؟؟
من تکذیب می کنم !!!

۷ ( وداع )

هیچ می دانستی ؟
این دستهایی که تنهایشان گذاشته ای
روزانه
برای تو
یک دور تسبیح سفید
دعا می کند
و تو این قدر راحت
از کنارشان می گذری
عابر پیاده ی این خیابان خلوت ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:54 توسط شرمین مهدی زاده |

توی دانشگاه قبلی ٬ سر امتحان پایان ترم که می شد ... آقای خرمشاهی میون یکی دو تا قطعه ای که توی اون ترم خودتو کشته بودی و زده بودیش رو از قبل انتخاب می کرد و ما هم روز امتحان می رفتیم واسه اش از روی نت می زدیم ! و تازه غر می زدیم که وای ! چه امتحان سنگینی !!!! هه هه هه !!!

توی این دانشگاه ۵ تا قطعه ازت می خوان که همه شونو هم حفظ تحویل می گیرن و هیئت ژوری می شینه ٬ شامل تمام اساتید پیانویی که کلی اسم در کردن و غولن !

روز امتحان تمام اعضای داخلی بدنت ( اعم از مری معده کلیه کبد نای نایژه روده ها ! ) در حلقومت قرار داره و داری می میری ... هیچ چاره ای نداری مگر این که به ترتیب " تمام جلسات " کلاس های دکتر وثوقی ( همون استاد عزیز درس اجرای صحنه ) رو توی ذهنت مرور کنی و به خودت بقبولونی که وقتی که همه ی حرفای آقای وثوقی رو رعایت کنی ٬ دیگه چیزی برای ترسیدن وجود نداره !!!

نوبتت می شه و داخل می شی ! دیگه انقدر اعتماد به نفس داری که داری بالا میاری !!!! می شینی با شهره قاجار سر تلفظ صحیح اسمت (به فتح شین !!! ) کل کل می کنی و دیگه فکر می کنی خدا رو هم بنده نیستی ! یه لبخندی به هیئت ژوری می زنی که یعنی ریز می بینمتون ! و یه نگاهی به استادت می کنی که یعنی خیالی نی ( نیست ) !!!!

پشت ساز که می شینی دست هاتو میاری بالا که بذاری روی ساز ٬ می بینی داره می لرزه ! صدای آقای وثوقی تو گوش ات می پیچه که " خوب باید بلرزه ! قلبت هم تند تند می زنه ! چه آدرنالینی ! خوب طبیعیه ! اصلا اگه نلرزه طبیعی نیست ! "
به خودت افتخار می کنی که انقدر شاگرد خوبی هستی که تمام حرفای آقای وثوقی یادته !! به هیجان نت شروع فکر می کنی و دیگه هیچی ! پس با خیال راحت ٬ قطعه ات رو شروع می کنی !!!!!

همه چی خوب و طبیعیه ! صفحه ی اولت که تموم می شه مدام توی دلت به خودت یادآوری می کنی که " تریل " های فلان قسمت رو " تیز " بزن !!! اما یه هو میناسکانیان می گه خوبه ! برو فوگت رو بزن !

و به هم می ریزی ! دیگه هی به خودت می گی یعنی بدشون اومده که قطع کردن ؟ ای وای ! کجاشو بد زدم !؟
بعد خودتو جمع و جور می کنی و می گی بی خیال ! می ری سراغ فوگ ! باز ۵-۶ خط می زنی و می گن قطعه ی بعد .....
و این حس ها با هم زیادی مخلوط می شه ـ ماژور و مینور ٬ غمگین و شاد ٬ کند و تند ، کاراکترها ٬ لحن اجرای هر دوره - و این یه اتفاق پیش بینی نشده است !
تمام تنت یخ می زنه و غرق عرق می شه .... انقدر که انگار صورتتو با آب شستی .... و اتفاق بد دقیقا در آخرین صفحه ی آخرین قطعه میفته !!!!! عرقت از روی پیشونی سر می خوره توی چشمات و تو دیگه نمی بینی !!!! و محکوم به برداشتن دستت از روی ساز هستی !!!
و این خیلی حیفه !!!!!!!!

حالا صبر می کنیم ببینیم نتیجه اش چی می شه !!!!!!
البته هیئت ژوری احوالمو که دید کلی دلش به حالم سوخت ! اما ... تا چی پیش میاد !
فقط غصه ی نگاه نگران آقای الهامیان ( استاد پیانوم ) رو می خورم .
دعا کنین !

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 0:28 توسط شرمین مهدی زاده |

هم قدم که هستیم ٬
انگار
همان رویای تکرارشونده ی این شب هاست :
من
تو
و لبخند جاودان ما

جدا که می شویم اما ٬  
دل من می گیرد
آرام
زیر لب می گویم :
" تمرینی برای وداع بزرگ "

دست های من
هنوز
دلتنگِ نرمی کف دست های توست
و آغوشی که دریغش داشتی
و ...

کاش می دانستم کجا ایستاده ام
میان رویای تو
یا کابوسِ ننگِ تلخِ رفتن ؟

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:44 توسط شرمین مهدی زاده |

" شیشه پنجره را باران شست .

از دل من اما،

 چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ "

 

حمید مصدق

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 1:7 توسط شرمین مهدی زاده |

یه بار هم بذارین جای " سوتی دهنده " و " سوتی گیرنده " عوض شه ! می دونم باور سخته ! اما من سوتی ندادم !!!

می گم : کلید پیانو رو بده ٬ درش رو قفل کنم .
می گه : ا ! شرمین ! تو فیلم Ghost رو دیدی ؟!!!!
می گم : ممم ! آره چند سال پیش ...
می گه : خوب یادت نیست توی فیلم Ghost در پیانو رو  قفل می کردند بعد نیکول کیدمن میومد می زد ؟!
عاشقانه نگاش می کنم و می گم : عزیزم اون فیلم The Others بود !!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:0 توسط شرمین مهدی زاده |

من ایزوتوپ هستم !
یک ایزوتوپ ناپایدار !
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 22:45 توسط شرمین مهدی زاده |

چشم چپم از صبح می پرید
بی قرار خبر خوبی بودم ٬
تا شاید
میان هراس نبودنت
پناه حضورت را هدیه کنی .

در باز می شود
تو می آیی
و کابوس های این شب ها را
به خواب سبز بدل می کنی
به رویا

با تو انگار
همه چیز
همان گونه که هست ٬ زیباست
آسمانی بی ستاره و ماه نیمه در آن
تو و لباس ناغافل خیس شده
من و لکه ی سس گوجه فرنگی روی شال سبز رنگم
با تو همه چیز جاودان است.

حالا که فاصله ها نخواهد شکست ٬
زمان را کش می دهیم
با من بیا
تا طلو ع آرزو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:44 توسط شرمین مهدی زاده |

دیوار
جای تکیه گاه ٬ آوار شد
لبخند
روی لب ها ماسید
و عاشقانه ی ما
گناه نا بخشودنی شد
...
تنها
در تاریک خانه ی حیاط مطرود
روی تاب زنگ زده ای
در نوسانم
...
تخریب می شوم
زیر بار کلامی که در سکوت مُرد
اشکی که از دیده نچکید
نفسی که بالا نیامد
فریادی که در گلو ماند
و رویایی که خاطره نشد

کاش می دانستم
راهی که می روی
ب ی ر ا ه
نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:38 توسط شرمین مهدی زاده |

روز آخر سفر ... رفتیم دم در یه رستوران از ماشین که پیاده شدیم ٬ مرجان رفت داخل رستوران ٬ من هم رفتم دستشویی . وقتی داشتم دستم رو می شستم احساس کردم که زیر پام مایع دستشویی ریخته ... همون جا کلی دقت کردم که زمین نخورم ! داخل رستوران شدم ... داشتم این ور و اون ور دنبال مرجان می گشتم که ببینم کجا نشسته ٬ کشف اش کردم ! تا اومدم به سمتش دور بزنم یه هو دیدم دو تا پاهام رو زمین نیست ( امان از صافی ته کفش های آل استار ! ) شروع کردم به سقوط کردن با سرعت زیاد و برخورد به تیزی ستون سنگی ای که دقیقا در چند متری من بود ....

همه ی اتفاقا از اینجا به بعد شاید در کمتر از یک ثانیه افتاد :
خوب عکس العمل طبیعی هر کسی اینه که دستهاشو بگیره جلوی صورتش که با دک و دماغ به ستون برخورد نکنه ! من هم مثل همه ی آدم های طبیعی (!) همین کار رو کردم ! اما یه هو یادم افتاد که :
" الاغ ! تو پیانیستی ! ممکنه این اتفاق باعث بشه انگشت هات رو برای همیشه از دست بدی ! بهتره یه ترشیده ی پیانیست باشی ٬ تا یه هیچ کاره !!! "
با توجه به این نتیجه گیری دست هامو از جلوی صورتم برداشتم ! و چشمهامو بستم که نبینم چه بلایی به سرم میاد !
اما انگار خدا هوای منو داشت ! چون یک عدد گارسون منو همون جا هُل داد ! و من به جای سقوط مستقیم ٬ از پهلو خوردم زمین !
الان ٬ من ٬ هم انگشتهامو دارم و هم دماغمو !!!!! اما از انتخابی که کردم واقعا به خودم افتخار می کنم !

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 13:51 توسط شرمین مهدی زاده |

من معمولا خوشم نمیاد در مورد فوتبال توی بلاگم چیزی بنویسم .... تنها دفعه ای که احساساتی شدم سر بازی جام جهانی ۲ سال پیش ایتالیا و آلمان بود و گل طلایی الساندرو دل پیرو جونم !!

اما همین جا و همین الان تصمیم گرفتم حمایت همه جانبه ی خودم رو از تیم ملی ایتالیا اعلام نمایم!

تا پست بعدی که یه " هشدار برای شرمین ۱۱ " دیگه است !

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 6:35 توسط شرمین مهدی زاده |

نادر ابراهیمی

اولین کتابی که ازش خوندم .... با این جمله شروع می شد :

عاشق زمزمه می کند ٬ فریاد نمی کشد .

...

زمزمه می کنم : خدایش بیامرزد .

کاش یاد بگیریم که به قول او .... عشق آویختن بارانی ٬ به نخستین میخی که به دستمان می رسد نیست .

دلم تنگ .....


۱. یک عاشقانه ی آرام

بعد از سیاوش صبا ی نازنین .... که از دست دادنش هیچ وقت انگار عادی نمی شه ( حتی در شرایطی که خودت رو آروم می کنی که اون آدم نود و چند سال از خدا عمر گرفته بود ) ٬ حالا نادر ابراهیمی .... که نه از طریقی می شناختمش ٬ نه مثل کلی آدم نمایشگاه های کتاب توی نشر روزنه دیده بودمش .... اما دلم براش تنگ شد .....

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 19:2 توسط شرمین مهدی زاده |

سفر

چه حس بدی توی وجودم افتاده ....
انگار دیگه نمی بینمت



کاش ، از سفر که می آیم نیز
لبخند آخر تو  را
- که این بار
راست به روی من بود -
از یاد نبرده باشم .

نرفته باش !
که حضورت
طعم خوش آسمان است
" آسمانی " کن
این روزهای آفتابی را


معمولا خوندن چت های یاهو مسنجر دو نفر دیگه هیچ جذابیتی نداره اما دیدم حیفه اگه با بنگاه شادمانه و شوهریابی ثمین آشنا نشین ! " همه " رو واسه ی آدم جدی می کنه ! و اولین کسی که در موردش بیشتر از ۲ بار صحبت کنی سریعا و صریحا به عقدت در میاره !!!
اما دیدم حیفه در مورد تفکرات متحجرانه و ظالمانه اش با شغل های محترم جامعه آشنا نشید !
فک نکنین ثمین ۸۲ سالشه ها ! درسته که خیلی می فهمه (!) اما فقط ۲۱ سالشه ! ( بخوونین ۱۲ ! )

sameen emrani: bebin sharmeen
sameen emrani: hich vaght ba kasi ke too vadie honare, laghal oo iran, say nakon ye zendegi ro shoroo koni
Sharmeen Mz:
sameen emrani: jeddi migam
Sharmeen Mz: midoonam
Sharmeen Mz: vase hamin migam.... 
sameen emrani: mohandesa va ye seri az dr ha behtarin gozinan chon adamaye mamoolitar az in heis bishtar bara zendegi sakhte shodan engar
sameen emrani: nemidoonam
sameen emrani: hata jaraha o dandoonpezeshka ham langi ziad daran
Sharmeen Mz: hala age oon adam takhasssosesho jarahi begire , yani lang mizane ?
sameen emrani: na divoone
sameen emrani: bebin kollan
sameen emrani: javve beine jarrah ha o dandoon pezeshka too gheshre pezeshki kasiftare
sameen emrani: harfe man nis
sameen emrani: kheilia harfeshoon hamine
Sharmeen Mz: in harfa ro darbareye musiciana ham migan
Sharmeen Mz: to didi jayi ?
sameen emrani: oon adam har chio nadashte bashe zaheresh va afkaresh movajjahe
Sharmeen Mz:
sameen emrani: na, dar morede kheili az musicianha migan ama na hamashoon
sameen emrani: amsale jenabi masalan
Sharmeen Mz: too HAR senfi hast samin
Sharmeen Mz: jam' bastaneshoon hemaaghate
sameen emrani: are
sameen emrani: ama bazi az senfa bishtaran
sameen emrani: ye seri senfa ajibgharibishoon kamtare
Sharmeen Mz: masalan raasteye ghaali foroushaaye baazar ?
sameen emrani: masalan oona beshoon mikhore chan zane bashan\
Sharmeen Mz: aksaran ham shekle daryooshe arjomand , ya sharifi nia bashan ?
sameen emrani: khare
sameen emrani: be tore kolli in adame movajahe
sameen emrani: age hes mikoni mitooni  hamishe doosesh dashte bashi
sameen emrani: va ye kalam boring nis barat
sameen emrani: negahesh dar va jeddish kon
sameen emrani: hala ye modate toolani masalan yeki do sal be khodet forsat bede
Sharmeen Mz:  che ajaleie ! 15 saal chetore ?
sameen emrani: na dige
sameen emrani: man basham 1sal roo shakhame ke tarafo beshnasam
Sharmeen Mz: to ro khoda sameen ! mitoonam man rooye shaakh haaye to hesaab konam ?
sameen emrani: 
متاسفانه اینجا ثمین یه حرفی زد که من اگه توی بلاگم بنویسم فیلتر می شم
Sharmeen Mz: az oonjaayi ke mikhaam ghesmataayi az in conversation ro too blogam montaghel konam az fohsh daadan be nesvaan e faamiletoon jeddan parhiz mikonam !
Sharmeen Mz: ok man beram pack konam ... 3 saa't dige parvaaze man hanooz hatta chamedoon dar nayaavordam !
  

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:48 توسط شرمین مهدی زاده |

۱

!! Still A Teenager

۲

مادرم تنها ۲۷ هفته انتظار کشید
تا من عزم آمدن کردم
- آن هم زمانی که کسی پیش بینی نمی کرد -

این نوزاد نارس
۱۱۰۰ گرمی
زود
نمُرد  
بزرگ شد و آموخت

گاه وحشی ام و رام نشدنی ،
گاه آرام و مطیع .
گاه به بوسه ای تسلیم می شوم
 ،
و گاه دریای بی کران هم رامم نمی کند:
متولد خردادم .

میان این همه دوگانگی
سرزمین دلم را
زیر سم های این اسب وحشی گسترانده ام ،
بگذار وحشیانه بتازانم
بگذار وحشیانه رام شوم

زود آمدم ،
اما همچنان می روم
سوار نمی شوم
و سواری نمی دهم

می روم
...
تا شاید راز آمدنم را
به این دشت باز
میان پاره سنگی ببینم

۳

!! Still A Teenager

آرین  واقعا مرسی

۴ 

نه " برگ برنده "
نه " سلاح آخته "
...
کاش
می شد
با دست هایی خالی
ماتت کرد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 20:27 توسط شرمین مهدی زاده |

من
زمزمه ی شعر تو را
به زیباترین آواز شوبرت هم نخواهم فروخت.

می خوانی .
عاشقانه ای که برای من نیست.
به صدایت می رقصم
- هفت قدم در ابر -

من که شب ها
تو را در خلسه های بی خوابی
زیر نور ماه آرزو می کردم٬
و روزها را
بی قرار
در انتظار پیامی
صدایی
لبخندی
قدمی
از تو
می گذراندم ٬

ایمان به بودنت را
کجای این راه گم کردم ؟

نمی دانم

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:22 توسط شرمین مهدی زاده |

می گم :
... خسته ام ... معجزه می خوام !
می گه :
خدایا ! یه معجزه برای شرمین بفرست .
ساعتمو نگاه می کنم و با غصه می گم :
ببین ... ساعت یک و نیم ظهره ! خدا هم الآن واسه ی نماز و ناهار تعطیله.
ساعت دو منتظر معجزه می شم ... اما ...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:34 توسط شرمین مهدی زاده |

نوستالژی انگشت های پا !

photo by sameen

این روز ها به لطف تمرین های چند ساعته ی طولانی ، کارهای عقب مانده ی متعدد ، و کار و زندگی زیاد .... دلم برای انگشت های پام تنگ می شه !!! و این " یک نوستالژی " واقعیه !
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:40 توسط شرمین مهدی زاده |

فقط یه خونه ی قدیمی عزیز ٬
۲ تا آدم قدیمی عزیز ٬
یه پیانوی قدیمی عزیز ٬
و یاد نگاه تو
- که این روز ها
دریغش می کنی -
همون آرامش گمشده ی منه ....

مدام در هراسم

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:31 توسط شرمین مهدی زاده |

تصمیم می گیرم به خانواده ثابت کنم که دیگه بزرگ شدم ! تا بلکه انقدر با من مثه دختربچه ی ۵ ساله برخورد نکنن ! ( گرچه ! باور کنین اون موقع کمتر حواس شون به من بود ! )
اعلام می کنم : " شام امشب با من "
مامان که حسابی روز سختی رو گذرونده خوشحال می شه ! اما بابا سر به سر می ذاره ... و با بدقلقی آشپزخونه رو به نفع من ترک می کنه !!
در حقیقت آشپزی من ٬ تدوین تمام مصالح ذخیره شده در یخچاله و تبدیلشون به یه املت مخصوص ! که توش از شیر مرغ پیدا می شه تا جون آدمیزاد !
کلی برای مامان و بابا کُرکُری خوندم که مراقب انگشتاتون باشین و این حرفا !
دیگه همه چی توی ماهیتابه آماده اس و چند دقیقه ی دیگه غذا حاضر می شه !
می شینم پشت پیانو و پیش خودم می گم " به اندازه ی یه سونات هایدن زدن " !
اما !
اتفاقی که میفته اینه که یکی از پاساژای طولانی که خیلی روش وقت گذاشته بودم و خیلی خوب می زدمش ٬ هر کاری کردم نمی تونستم بی غلط بزنمش ! و دوباره با سرعت آروم ... چند بار تمرین کردم ... و حسابی بهش گیر دادم !
کات !
صحنه ی بعد بابام با تلفن اومد جلوی من که " الو ! پیتزا در به در ؟ ۳ تا پیتزا لطفا !! "
بهش اخم می کنم ! اول به خاطر این که موقع پیانو زدن من ٬ اومده با تلفن حرف می زنه ! بعد هم به خاطر این که من " این همه " زحمت کشیدم ! پیتزا چیه !!!
تا این فکرا رو می کنم ٬ یه هو می بینم اوه اوه ! دود و بوی سوخته ی وحشتناک توی همه ی خونه پیچیده !!!! بعله ! من جای ۵ دقیقه ٬ ۴۵ دقیقه پشت پیانو نشسته بودم !
برق هم رفت ! آبروی من هم !
سه تایی پشت میز نشستیم و سه تا پیتزا جلومونه ... بابام زیر چشمی نگاهم می کنه و می خنده ... اما من به جای خوردن ٬ مدام به " سه لا چنگ های پاساژ هایدن" فکر می کنم.

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:36 توسط شرمین مهدی زاده |

اگر من 
کمرنگ ترین ترانه
زیر غبار عینک تو باشم نیز ٬
مأمن من ٬
نگاه توست .

آغوش اتاقک من 
برای تو باز است
تا همیشه
آمدنی شو !

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:42 توسط شرمین مهدی زاده |

بذار امروز دوستت نداشته باشم 
بذار به ظرف گوجه سبز توی اتاقت حسودی نکنم 
بذار آرپژ لا مینور من رو به یادت نندازه
بذار خیال چشمان پر شور تو لحظه ای با من نباشه
بذار دوستت نداشته باشم

...
دلم گوجه سبز خواست !

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:11 توسط شرمین مهدی زاده |

رنگ شو
در این همه سیاهی

نور شو
در این همه تاریکی

عشق شو
در این همه تلخی

یار شو
در این هراس تنهایی

بر این تنش های پر وحشت
فرمان صلح شو

و در این تهوع لجن آلود
عطر نرگس

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:20 توسط شرمین مهدی زاده |

۱

دیشب
صندلی خالی کنار من
بهانه ی تو را می گرفت
دست های تنهای من
بی توقع ماندند
اما ....
دل من برای خنده های تو می تپید
تا همیشه

۲

تا رسیدنِ تو ٬
با خودم می گویم :
" فاش خواهم کرد٬
و تاوانش هر چه بادا باد! "

حضورت کافی است ٬
تا ورق برگردد ٬
و
من
در
سکوت
می شکنم
...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:41 توسط شرمین مهدی زاده |

نوشین می گه : وای ! شرمین ! هوا عالیه ! اینجا ( پاریس ) شب ها تا ده ٬ ده و ربع روشنه!

می گم : همینه دیگه ! می گن خارج امکانات داره ! اینجا شبا هشت هوا تاریکه ... ما میگیریم می خوابیم ٬ اما خارج می شینن تا ده شب تحقیقات علمی می کنن !!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:25 توسط شرمین مهدی زاده |