همیشه فکر می کردم هیچ خبری نمی تونه خوشحال کننده تر از اون لحظه ای باشه که جواب رتبه های کنکور سراسری اومد و من مطمئن شدم که به آرزوی بزرگم ( دانشگاه هنر ) رسیدم ....
اما دیروز اتفاقی افتاد که باعث شد من یه خوشحالی ِ بی نهایتو حس کنم که تا حالا تجربه اش نکرده بودم .....
دیروز صبح مسابقه نوازندگی هنرجویان فرهنگسراهای سر تا سر تهران بود و همه از سر تا سر تهران با قطعه های غول اومده بودن ....
از فرهنگسرای ما فقط ۳ تا از شاگردای من انتخاب شده بودن ۲ تا دختر ۱۴ ساله و یه پسر ۱۸ ساله ... من فقط به بچه هام گفته بودم که دارین می رین تجربه ی اجرای جدید داشته باشیم ... اجرای رقابتی ... و نتیجه اش اصلا برامون مهم نیست .... ( ترسیده بودم که احساس شکست بعدش بدجور اذیتشون کنه ) خلاصه ... قیافه ی من رو ... در نظر بگیرین ... وقتی ۲ تا شاگردای ۱۴ ساله من رتبه ی اول و دوم رو کسب کرده بودن ......
نمی دونم چه جوری می تونم حسم رو منتقل کنم ... نمی دونم می تونین بفهمین من چقدر خوشحال شدم ؟ حتی اگه خودم اول می شدم این حس انقدر زیاد نبود ....
من تدریس رو دوست دارم ولی همیشه می ترسیدم ... نکنه اشتباه کنم ؟ نکنه اشتباه یاد بدم ؟ نکنه کسی به خاطر من از موسیقی زده بشه ؟ نکنه .... هزار تا فکر و خیال ....
دیشب اولین شبی بود که من خیلی خیلی راحت خوابیدم .....
مثل یه پیر مردی که وصیت نامه نوشته و می دونه که وارث داره .....