تبليغاتX
میان دو سکوت گرد
سالها به نبودت عادت کرده بودم و در قعر چاه تنهایی خانه ای برای خود ساخته بودم. تو از پسِ خاطرات قدیم زنده می شوی .دست مرا می گیری و بالا می کشی . در بیرون چاه خورشید را نشانم می دهی . درخت را . و چشمانت .

و بی آن که پایم را در زمین کنار چاه بند کنی ... رهایم می کنی ... و من بیش از پیش در چاه فرو می روم . حالا ... که خورشید را دیده ام . و درخت را . و چشمانت . تهوع لجن را تاب ندارم .......

 

می گویند مریم مقدس در چشمان تو که نگریست عیسی را باردار شد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 9:33 توسط شرمین مهدی زاده |

امروز در این شهر چو من یاری نی - آورده به بازار و خریداری نی

آن کس که خریدار بدو رایم نی - وآن کس که بدو رای خریدارم نی

 

تو از پس حسرت روزها پدیدار می شوی

و در این طوفان مه

باز حامی ....

شاهزاده ی خاطرات گذشته

سوار بر اسب می شوی

 

من

که در چاه تاریک خاطرات قدیم

میان تارهای عنکبوت

زنده به گور شده بودم

با چشمان جادویی شاهزاده

دوباره زنده ام

دوباره نوزده ساله ام

 

بیا در همین ثانیه

نفس کشیدن را از سر گیریم

که فردا تار و

گذشته تاریک است

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:34 توسط شرمین مهدی زاده |

به نماز می ایستم

به یادگار تو

شِکوه می کنم

قنوت را از نو می خوانم

- عذر گناه من

همه

چشمان مست اوست -

سر به سجده خواهم مرد

در این شب مهتاب .

مرگ بر این همه غبار

مرگ بر هر چه فاصله

....  

حضورت پررنگ تر از قبل

حک می شود در یادم ......

تو

هنوز هم نیستی

( هنوز عزیزترین اما )

....

چه کسی اشک های مرا پاک خواهد کرد ؟

( اینجایی ؟ )

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 21:55 توسط شرمین مهدی زاده |

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

 

یه روزایی

همه ی زمین و زمان

حتی اگه نخوای

تمام تلاششو می کنه

که به یادموندنی شه

جاودان شه

مثه یازدهم همین ماه

 

بعد از مدت ها ـ به خاطریازدهم و سفر ـ

خنده راهشو پیدا کرد

خوشحالم

(حس آبان باغهای کندلوس رو دارم

وقتی که معجزه اتفاق افتاد.... دیگه هیچی مهم نیست ! )


یازده

ده

نه

هشت

هفت

شش

پنج

چهار

سه

دو

یک


روی همین صخره می شینم و می نویسم :

ایران - گیلان - جاده رشت ـ آستارا - ساحل گیسوم

این راه

بوی بهشت می دهد

بوی خاطرات

بوی خوب تو

چشمها را می بندم

و ساعت ها انتظار می کشم

حس تو نزدیک است حالا

چشم که باز می کنم

نور خورشید راست

در چشمان من

....

چشم می بندم

اما

دیگر حس تو اینجا نیست ....

به قلبم رسیده

تو ماندگار

تو اینجایی

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 22:11 توسط شرمین مهدی زاده |

شد بیست و چهار

به همین زودی ....

***********

تولدی دیگر

آغازی دوباره

صدایی تازه

قطعه ای جدید

سلامی تازه

یک بغل ستاره

یک دنیا عشق

تو اینجایی !

بهشت اینجاست !

***********

سفر ....

باز هم سفری در پیش

....

دریا

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 22:11 توسط شرمین مهدی زاده |

انگار میون جمعیت گم شده ام

کجا بودم ؟

یادم نیست !

دلم آرامش پناهگاهمو می خواد


...

و من آرام

در میان سیم های خاردار

جوانه می زنم .

به امید آزادی

قد می کشم .

و به هوای انتقام

قوی می شوم .

....

تا روز موعود ....

+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 9:29 توسط شرمین مهدی زاده |