تبليغاتX
میان دو سکوت گرد
سه سال از اولین پست وبلاگ ششری می گذره -

این قضیه هم طولش ( اَ... !!! سه سال !! چه زود گذشت) هم عرضش ( اَ ... !! این همه اتفاق فقط توی سه سال ؟ ) یه جور غیر عادیه !!


سکوت می کنم برابر تمام ضجه هایم

کر می شوم در مقابل التماس هایم

کور می شوم و اشک را نمی بینم در چشم خود

تمنای دستانم را پاسخی نخواهم داد

گرم نمی کنم سرمای کشنده ی تنم را

سنگ می شوم رو به روی قلب تپنده ام

ظالمانه خود را به زنجیر می کشم

داغ می گذارم بر تنی که بی تاب توست

می بُرم زبانی که نام تو را ذکر می گوید

اما ...

 

 

لعنت به نگاه ها که باز در جستجوی نشانه ای می دود ...

(چشم ها را باید شست ... )

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 22:36 توسط شرمین مهدی زاده |

جنس حضورت

 همان کابوس سالهای پیش است

حالا

 

تا دیروز

جز به یاد تو نبود نفس ها

و از امروز

تو را روزه می گیرم

یادت را

ذکرت

و حضورت

 

سحر

روزه ام را با سفر آغاز کردم

غروب را اما ....

کسی چه می داند ؟

که می داند من چقدر نبودت را زنده می مانم؟

کجاست رهگذری

تا شمار روزهای بدون تو را بشمارد ؟

روزهای روزه .....

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 22:8 توسط شرمین مهدی زاده |

شکایتی نیست

از شبهای تنهایی و

ناله های سرد

 

شکایتی نیست

از دریغ داشتن لبخندت   

به روی من

 

 

شکایتی نیست

از خالی ماندن دست های من

هنگام حضور تو

 

شکایتی نیست

 

شکایتی اگر هست

به تقدیر است

که این چنین بازی هایی می داند

 

کاش در یک دنیا زاده می شدیم

مرگ بر فاصله

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 9:58 توسط شرمین مهدی زاده |

هی میام ننویسم از جام جهانی نمیشه !!!!

در حال حاضر هیجان و شادی من از بازی با آلمان غیر قابل وصفه !!!

وااااااای !

عــــــــــــــــــــــــــالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

ببینم چه تیمی جرات می کنه بیاد فینال !!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 1:40 توسط شرمین مهدی زاده |

" دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو "

می شینم پشت پیانو

و در حالی که

صدای سکوت حاضرین

چون میخ در تنم فرو می رود

آخرین جمله ی تو را

زمزمه می کنم

و دست به ساز می برم

خاطرات خوب را یادآور می شوم

تا دستانم کمتر بلرزد

حالا

مابین من و سازم

تو و تمام روزها نشسته اید

" من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی ! جز که به سر هیچ مگو "

قطعه که به پایان می رسد

غرق اشکست صورت من .

نه .....

در میان صدای تشویق

چیزی در ذهنم تکان می خورد

نه .....

تو رفتنی شدی

...

رسالتت به پایان رسیده

پیامبر می رود

بی آن که به پیروانش

دعا یاد داده باشد

" گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ! ولی جان پدر هیچ مگو "

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 12:7 توسط شرمین مهدی زاده |

آسمان سر بلند کرده حالا

و به زمین و زمینی ها

تا ابد فخر خواهد فروخت

که بی تایی چون تو را

تا همیشه میهمان خواهد بود .

 

ما زمینی ها

- که جز سکوت و شِکوه

کاری نمی دانیم  نمی توانیم –

تا ابد

داغدار نبود تو خواهیم ماند

 


 

سیاوش صبا

جایت هر روز

این جا خالی است

عید امسال را

چشم انتظار که بمانیم ....

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 13:18 توسط شرمین مهدی زاده