- دليلشون از هم دورشون ميكنه. چه دليلي از عشق مهمتره؟ اين رو گوش كن؛
وقتي حواست نيست، زيباتريني.
وقتي حواست هست، فقط زيبايي.
حالا حواست هست؟
باورت ميشه يه همچين آدمي...
- شعر ماله خودشه؟
- آره، چطور مگه؟
- ميگم بيوفاييش به صداقتش در.
My God, a whole moment of happiness! is that too little for the whole of a man's life
خدای من ! یک دقیقه تمام خوشبختی برای یک عمر چرا کافی نیست ؟
(متن اصلی کتاب شب های روشن داستایوفسکی )
دم همه نویسنده ها و موسیقیدانای روسیه گرم !
House of fools یه فیلم روسی هست که Bryan Adams عزیز توش بازی می کنه ... هر چند ماه یه دفه می بینمش و باز به هم می ریزم !
اشتباه این بار من این بود که بعد از شب های روشن دیدمش .... دیگه می شه حدس زد حال منو ....
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 21:41 توسط شرمین مهدی زاده
|
بارون مياد جرجر گم شده راه ِ بندر
ساحل ِ شب چه دوره آب اِش سيا و شوره اي خدا کشتي بفرست آتيش ِ بهشتي بفرست جادهي ِ کهکشون کو زُهرهي ِ آسمون کو چراغ ِ زُهره سرده تو سياهيا ميگرده اي خدا روشناِش کن فانوس ِ راه ِ مناِش کن گم شده راه ِ بندر بارون مياد جرجر
...
بارون مياد جرجر رو گنبد و رو منبر رو پُشت ِ بون ِ هاجر رو خونههاي ِ بيدر... ساحل ِ شب چه دوره آبا ِش سياه و شوره جادهي ِ کهکشون کو زُهرهي ِ آسمون کو؟ خروسک ِ قنديقندي چرا نوکتو ميبندي؟ آفتابو روشنا ِش کن فانوس ِ راه ِ منا ِش کن گم شده راه ِ بندر بارون مياد جرجر |
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 17:35 توسط شرمین مهدی زاده
|
دفترچه ام رو باز می کنم و روی تاریخ امروز رو با ماژیک شب رنگ می کشم .
بیست و چهارم مهر ماه هشتاد و پنج
شاید نباید اینا رو اینجا بنویسم!ولی می خوام یادم بمونه اقتدار و عزم اول راهمو ! من با تمام وجودم می خوام.....پس به دست میارمش !
از الآن هر گام من به سمت بهتر شدن و نزدیک شدن به هدفمه ! و هر روزی که مثه دیروزم باشه یه جور پسرفته !
این یه نقطه شروعه .همون جا که پرچم میزنن و تو باید پاتو بذاری روی گاز !آغاز یه رقابت به سوی همه روزهای خوب !
پیش به سوی هدف برتر ! پیش به سوی رویای دیرینه ! پیش به سوی فردایی روشن !پیش به سوی تو!
سلام موسیقی !
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 22:31 توسط شرمین مهدی زاده
|
من که در رویا
محال را دیدم
کابوس این چند روز را
تاب ندارم.
پیش تر ها
تو قصه را می گفتی
و من سراپا گوش بودم
حالا
قصه را که می گویم
تو کجایی ؟
مرگ بر من!
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 3:57 توسط شرمین مهدی زاده
|
نیمه شب
به یادت از خواب می پرم
از جام بلند می شم
زیر لب آوایی – ناآشناترین آوایی –
زمزمه می کنم
مهتاب و باد و موسیقی
…
باز دیوونه می شم
می دونی ؟
قلب تو مثه یه کوچه ی بن بست و ورود ممنوعه !
فقط می شه ازش خارج شد
پس راه ورود کجاست ؟
گر دست نمی رسد به خورشید
از دور همی کنم تمنا .....
مگه پاییز نشده ؟ مگه هوا روبه سردی نرفته ؟
مگه بارون و باد نیست ؟؟؟
پس چرا گل نرگس نمی آد ؟
دیشب خواب دیدم
تو با یک بغل نرگس اومدی
و من لبخند آرامی دارم
صبح
اتاقم پر از عطر نرگس بود ....
این که قطعه ی یه آهنگسازو برای خودش اجرا کنی به نظر من سخت ترین کار دنیاس (حتی سخت تر از پیدا کردن نمایان های ثانوی !!! ) بیچاره شاگردای شوپن و موتسارت و بتهوون و باخ و …. !!
نه !!! یه کار هست که از این کار هم سخت تره ! این که اون قطعه رو بد اجرا کنی و توی یه چشم به هم زدن تمام امیدهای آهنگساز بینوا رو ناامید کنی !
و شما باید منو بشناسین !!! عاشق سخت ترین کارهام !!!
بیچاره موسیقی زاده شده از افکار بکر استاد !
یه جور تصمیم قاطع در من هست که دوباره زنده شده و اکتیوانه ( می دونم اکتیو رو با پسوند آنه نباید می آوردم ! ولی لغت جایگزین مناسب یافت نشد !!! ) پافشاری می کنه من دوباره از اون تمرین های شرمینی کنم که همه رو شاکی می کنه و خودم و استادامو راضی !!!! ببینم تا کجا می تونم ادامه بدم !!!
( دیدین ؟ از وقتی تمرین می کنم دوباره کرم وبلاگ نویسی افتاده به جونم ؟؟ )
من شرمنده ام !!!!! بعضی چیزایی که نباید رو می نویسم و دل آدمای عزیزی که دوستشون دارم می شکنم.
پینوکیو هم آدم شد !دعا کنین ! ایشالا منم می شم !!!
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 1:1 توسط شرمین مهدی زاده
|
یادته گفته بودی :
برای اون چیزی که احساست می گه هیچ وقت زود نیست .
یاد بچگی ام می افتم . یه بار حیاط پایین سپیدار روی چمنا نشستم و یه دل سیر گریه کردم.
- بدون دلیل ... حتی بعدها هم نفهمیدم برای چی ( یا کی !! ) گریه می کردم !! -
ولی بعد از اون به طرز معجزه آسایی حالم خوب شد !
دیشب پای هارمونی خوابم برد و خواب اون گریه ی تاریخی رو دیدم ! صبح چشمام حسابی درد می کرد و قرمز بود ....
اما
....
حال من دوباره خوب شد !!
دوباره یاد جمله ات افتادم ....
نه .... زود نیست ..... وقتشه پیدا شی !!
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 21:31 توسط شرمین مهدی زاده
|
این بار قدم ها را آرام بر می دارم
تا رفتنم بیدارت نکند.
پیش از این
من که هزار بار این صحنه را مرور کرده بودم
نمی دانم چرا پاهای من هنوز می لرزد ؟
پشتم صاف
شانه هایم عقب
سرم بالا
و نگاهم به افق دوردست است
-(و تو هنوز خوابیده ای)-
غروب که می شود
من دورترم
-دورتر از هرآنچه پیش از این فاصله می خواندیمش-
نمی دانم اما
چشم به راه چه کسی این گونه خیره به جاده مانده ام ؟
(کجاست یاری کننده ای که مرا یاری کند ؟)
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 0:12 توسط شرمین مهدی زاده
|
آقای ساعتچیان عزیز
دوست خوب من
تولدتون کلــــــــــــــــــــــــــــی مبارک !
اینجانب کمال ارادت را اعلام می کنم !!
پس شما کوشین ؟!!
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 7:38 توسط شرمین مهدی زاده
|
دلم مازورکای ۱۸ شوپن(سل مینور) رو می خواد !
حضور تو کنار من مثه روزه اس! هستی اینجا ... ولی نمی تونم تو رو طلب کنم.
مثه روزه ....
کِی افطار می شه ؟
من در جهت تقویت سلفژم هر کاری می کنم !
تا صبح بیدار می مونم و پارلاتی های شریف لطفی رو می خونم!
هر از گاهی به عکس آقای عمران لو نگاه می کنم ببینم به نظر راضی می آد یا نه ؟!!!.... چشمم به عکس آقای توکلی می افته کنار آقای عمران لو ( جلد سی دی تمرین تنال - اردلان / کار جدید هرمس ) شرمنده می شم و یه کم هارمونی می خونم.بعد یاد آقای خرمشاهی می افتم و چون اون ساعت پیانو ممنوعه باز سلفژ می خونم! و این داستان ادامه داره تا روشنایی!
تو هم اون رعد رو دیدی ؟
یعنی نشونه بود ؟
وای بر من !
این دیگه آخریشه :
...
چیزی نمی گی ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 1:0 توسط شرمین مهدی زاده
|