تبليغاتX
میان دو سکوت گرد
من
تو را می گریم
و تو -همچون یکی از اشک ها -
بر زمین می افتی .
دیگر نیستی
نه در دل
نه یاد

رفت بر باد !

قلم خدا را
نمی دانم چگونه به دست گرفتم
و در سرنوشت و حال و قدیم
دست بردم !

کسی با نام تو
مرا تسلیم نکرد
و سالها بعد
کسی با نام تو
تسلیم لبخند من نشد

کسی با نام
آرزوی من نبود
و سالها بعد
کسی با نام تو
آرزوی من را نکرد

کسی با نام تو
حتی زاده نشد

در این احتضار سرما
گرمایی خواهد آمد ٬ بارش عشق
و او دوباره
دستان مرا گرم خواهد کرد
و لبخند هدیه خواهد داد
بر لب های ترک خورده ی من
...
سلام بهار

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 20:26 توسط شرمین مهدی زاده |

از درک من واقعا به دوره !!!!!

آدم به این خوشتیپی

میکی جون !!!!!

چه جوری ممکنه ظرف چند سال این شکلی شه ؟!!!!

میکی جان ؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 15:4 توسط شرمین مهدی زاده |

مرحله دوم امتحان ساز جهانی - دانشگاه جامع علمی کاربردی - واحد یازده - کاردانی به کارشناسی

با ۲۰۰ - ۳۰۰ نفر آدم پر از استرس و ترس و وحشت و هر انرژی منفی ای که می تونین تصور کنین ریختیم توی یه راهروی تاریک و نمور . یکی یه گوشه ساکسوفون می زنه یکی ویولن یکی کمانچه یکی کلارینت یکی قانون یکی گیتار یکی نی لبک .....
و من یه گوشه در سکوت دست هام رو " ها " می کنم که یخش بشکنه ! همه منتظرن ... این هیاهوی صدای سازها هم که به این همه حس بد اضافه می شه بد جوری داغونم می کنه ... انگار هر کی می خواد خودشو به بقیه ثابت کنه و توی دل بقیه ی نوازنده ها رو خالی کنه !حالم داره به هم می خوره !!!!

یکی تو بلندگو می گه : داوطلبانه سه نفر نوازنده ی پیانو ٬ سه نفر فلوت ٬ سه نفر زهی بیان طبقه بالا !
من بدو بدو می رم بالا ... دیگه نمی خواستم یا نمی تونستم تحمل کنم اون جو وحشیانه رو .... و توی اولین کلاسی که توش پیانو هست می شینم ! یه آقاهه میاد می گه پس سازت کو ؟؟!؟!؟!؟!؟!٫¤٪×،*)(
می گم : بله ؟؟؟ باید پیانومو میاوردم ؟!؟؟!؟!
خندید و گفت : پیانویی ؟؟؟ برو انتهای سالن در سمت چپ !!!!

باز بدو بدو می رم اونجا ... انگار که منتظر من باشن !!بیرون وایساده ان .... هیچ کس نیومده داوطلب بشه برای ساز زدن !!!! حالا یواش یواش ترس داره بهم غلبه می کنه ... توی گوشم صدای قلبمو می شنوم... دستهام دوباره خشک و سرد می شه !!!

می رم تو ... خودمو معرفی می کنم و قطعاتمو اعلام می کنم :

۱. از دوره ی باروک : پرلود و فوگ شماره ۹ باخ
۲. از دوره کلاسیک : موومان ۱ سونات ۲۵ بتهوون
۳. از دوره رمانتیک : پولونز دو دیز مینور شوپن
۴. از موسیقی قرن ۲۰ : پرلود ۴ ( می مینور ) شوستاکوویچ

ذهنمو متوجه درست زدن نت ها می کنم ... انگار اصلا حس و حال قطعه برام مهم نیست ....فقط دوست دارم قطعه هام قطع نشن .... ( مثه پوست کندن سیب که دوست دارم پوست سیبم یک تیکه باشه !!!! حتی اگه سیبمو داغون شه !!! )
 باخ تموم می شه با بدبختی ... بتهوون رو خیلی سریع شروع می کنم ... اما به خیر می گذره ... شوپن هم اجرای خوبی می شه ... راضی به نظر می رسن .....نمی دونم چی کار کردم ... فقط به قیافه ها نگاه می کنم ... لبخندی نگاه پررضایتی .... همینو که دیدم ( نصفه نیمه !!!!) کافیه !!!

موقع خدافظی به آقاهه ( آقای کاربخش - که نمی شناسمش ...) می گم : من الان باید چی بگم ٬ آقا ؟!!!! باید بگم : " می بینمتون " ؟ یا نباید بگم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه جوری لبخند می زنه که انگار .... آره .....

حالا بذار ببینیم چی می شه !!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:44 توسط شرمین مهدی زاده |

می گذرد روزها
و دانه دانه انبوه می شود بر روی خاطرات این ماه ها٬سال ها٬قرن ها
سنگین می شود خاطرات
و عشق که در سطح زیرین این خاطرات ٬ فراموش شده بود
ته نشین می شود
حالا ...
چه می ماند جز حسرت و نفرت و کینه ؟
هیچ ....

من مانده ام
و دو دست تنها
و آغوشی خالی
و تنی سرد
و قلبی مرده

تو مانده ای
و دو دست تنها
و آغوشی خالی
و تنی سرد
و قلبی مرده

حالا که روبروی هم ایستاده ایم ٬
گام اول را بردار .....
بگذار با گامت
فصل آخر کتابم را
همان طور که پیش بینی می کردم به پایان ببرم ....
(شرمینی خواهم ساخت فرای تمام آنچه از خود می شناختم)

به پیش آ....


یک ( به فتح "ی" خوانده شود !! ) آدم عوضی ای شدم که دوم نداره !!!!!
دیدین ؟ اتفاقای خوب من چشم خوردن ؟؟ کنسرت آقای توکلی افتاد به سال ۸۶ !!!!و این یعنی انتظـــــــــــــــــــــــار !!چیزی که در من تعریف نشده !!!!
راستی !! مرحله ی اول کنکور کاردانی به کارشناسی دانشگاه علمی کاربردی قبول شدیم ( من و تمام دوستهام !!!! ) مونده امتحان عملی اش !!! که توی ۵۵ نفر آدم قبول شده خیلی باید خنگ باشم اگه جز ۳۰ نفر نباشم !!!!!
چی بزنم ؟؟؟ می شینم فکر می کنم ... از هر دوره یه آهنگساز ؟؟؟؟ ممممم..... باخ - (موتسارت یا بتهوون) - (شوپن یا شوبرت) - (پروکفیف یا خرمشاهی !)
هنوز به نتیجه نرسیدم .... !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 23:52 توسط شرمین مهدی زاده |

کابوس بود که بیدار شدی ....
عزیز دل .... آرام باش..... هنوز در تب می سوزی
هنوز ضعیفی ... و دست هایت هنوز سرد است .
سعی کن باز بخوابی ....

{اینها را توی تنهایی به خودم یادآور می شم و چشمهامو باز می بندم .... پلکهام هنوز داغه ٬ دستهام هنوز سرد و سرم گیج .... کاش این بار که می خوابم صبح بیدار شوم ..... }

به کابوس های شبانه ی من
چه کسی فرمان رفتن خواهد داد ؟

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 9:47 توسط شرمین مهدی زاده |