رفت بر باد !
قلم خدا را
نمی دانم چگونه به دست گرفتم
و در سرنوشت و حال و قدیم
دست بردم !
کسی با نام تو
مرا تسلیم نکرد
و سالها بعد
کسی با نام تو
تسلیم لبخند من نشد
کسی با نام
آرزوی من نبود
و سالها بعد
کسی با نام تو
آرزوی من را نکرد
کسی با نام تو
حتی زاده نشد
در این احتضار سرما
گرمایی خواهد آمد ٬ بارش عشق
و او دوباره
دستان مرا گرم خواهد کرد
و لبخند هدیه خواهد داد
بر لب های ترک خورده ی من
...
سلام بهار
آدم به این خوشتیپی

چه جوری ممکنه ظرف چند سال این شکلی شه ؟!!!!

با ۲۰۰ - ۳۰۰ نفر آدم پر از استرس و ترس و وحشت و هر انرژی منفی ای که می تونین تصور کنین ریختیم توی یه راهروی تاریک و نمور . یکی یه گوشه ساکسوفون می زنه یکی ویولن یکی کمانچه یکی کلارینت یکی قانون یکی گیتار یکی نی لبک .....
و من یه گوشه در سکوت دست هام رو " ها " می کنم که یخش بشکنه ! همه منتظرن ... این هیاهوی صدای سازها هم که به این همه حس بد اضافه می شه بد جوری داغونم می کنه ... انگار هر کی می خواد خودشو به بقیه ثابت کنه و توی دل بقیه ی نوازنده ها رو خالی کنه !حالم داره به هم می خوره !!!!
یکی تو بلندگو می گه : داوطلبانه سه نفر نوازنده ی پیانو ٬ سه نفر فلوت ٬ سه نفر زهی بیان طبقه بالا !
من بدو بدو می رم بالا ... دیگه نمی خواستم یا نمی تونستم تحمل کنم اون جو وحشیانه رو .... و توی اولین کلاسی که توش پیانو هست می شینم ! یه آقاهه میاد می گه پس سازت کو ؟؟!؟!؟!؟!؟!٫¤٪×،*)(
می گم : بله ؟؟؟ باید پیانومو میاوردم ؟!؟؟!؟!
خندید و گفت : پیانویی ؟؟؟ برو انتهای سالن در سمت چپ !!!!
باز بدو بدو می رم اونجا ... انگار که منتظر من باشن !!بیرون وایساده ان .... هیچ کس نیومده داوطلب بشه برای ساز زدن !!!! حالا یواش یواش ترس داره بهم غلبه می کنه ... توی گوشم صدای قلبمو می شنوم... دستهام دوباره خشک و سرد می شه !!!
می رم تو ... خودمو معرفی می کنم و قطعاتمو اعلام می کنم :
۱. از دوره ی باروک : پرلود و فوگ شماره ۹ باخ
۲. از دوره کلاسیک : موومان ۱ سونات ۲۵ بتهوون
۳. از دوره رمانتیک : پولونز دو دیز مینور شوپن
۴. از موسیقی قرن ۲۰ : پرلود ۴ ( می مینور ) شوستاکوویچ
ذهنمو متوجه درست زدن نت ها می کنم ... انگار اصلا حس و حال قطعه برام مهم نیست ....فقط دوست دارم قطعه هام قطع نشن .... ( مثه پوست کندن سیب که دوست دارم پوست سیبم یک تیکه باشه !!!! حتی اگه سیبمو داغون شه !!! )
باخ تموم می شه با بدبختی ... بتهوون رو خیلی سریع شروع می کنم ... اما به خیر می گذره ... شوپن هم اجرای خوبی می شه ... راضی به نظر می رسن .....نمی دونم چی کار کردم ... فقط به قیافه ها نگاه می کنم ... لبخندی نگاه پررضایتی .... همینو که دیدم ( نصفه نیمه !!!!) کافیه !!!
موقع خدافظی به آقاهه ( آقای کاربخش - که نمی شناسمش ...) می گم : من الان باید چی بگم ٬ آقا ؟!!!! باید بگم : " می بینمتون " ؟ یا نباید بگم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه جوری لبخند می زنه که انگار .... آره .....
حالا بذار ببینیم چی می شه !!!!
من مانده ام
و دو دست تنها
و آغوشی خالی
و تنی سرد
و قلبی مرده
تو مانده ای
و دو دست تنها
و آغوشی خالی
و تنی سرد
و قلبی مرده
حالا که روبروی هم ایستاده ایم ٬
گام اول را بردار .....
بگذار با گامت
فصل آخر کتابم را
همان طور که پیش بینی می کردم به پایان ببرم ....
(شرمینی خواهم ساخت فرای تمام آنچه از خود می شناختم)
به پیش آ....
{اینها را توی تنهایی به خودم یادآور می شم و چشمهامو باز می بندم .... پلکهام هنوز داغه ٬ دستهام هنوز سرد و سرم گیج .... کاش این بار که می خوابم صبح بیدار شوم ..... }
به کابوس های شبانه ی من
چه کسی فرمان رفتن خواهد داد ؟