تبليغاتX
میان دو سکوت گرد
سوز سرما ٬ اشک به چشمت می آورد
و صدای ناله ها و ضجه ها سرازیرش می کند
بوی تعفن و کافور که در هم می آمیزد ٬
زانوانت را سست می کند
او را که بر زمین می گذارند
تا دفنش کنند ٬
ستون فقراتت می لرزد
و سنگ ها را که روی او می چینند ٬
     تو می میری

انگار موومان آخر سونات زندگی
چنان سخت و تلخ است
که نه نوازنده اجرایش می کند ٬
نه شنونده خواهد شنیدش .
صدا ها میرانده می شوند
و سرعت رو به خاموشی است
انگار
نوای ساز ها
به تدریج
به آسمان می رود
پس بیا
" حرف بزنیم "
...
چون هیچ کس نمی داند
تا دو لا خط پایان
چند میزان راه است ....

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:28 توسط شرمین مهدی زاده |

چه دوست داشتنی است ،

کودکانه ی چشمانت

 ...
در سرم خیالی می رود
...
کاش
آن قدر ها هم
رویا پردازانه نباشد

...
چه می گویی ؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 14:43 توسط شرمین مهدی زاده |

قاصدک را قسم می دهم
برایت عشق بیاورد
و به هوا می فرستمش .

تا به کنار صورتت می رسد ،
کسی صدایت می زند
...
تو می روی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 21:32 توسط شرمین مهدی زاده |

در پس آن همه شور و نشاط
چشمان تو
گواه غم انگیز سرمای زمستان است.

اما می دانی ؟
تنها چشم ها دروغ نمی گویند
- و شاید دست ها گاهی
 هر چند که این ها
 از آنِ من نیست -

من چشمان تو را دزدیدم
غم آن ها را
و سرمایش را

حتی آن گاه که به سوی من نبود ٬
بردم به یادگار
نگاهی را که پرستیدنی است.

من برای این ها
تا همیشه خواهم مُرد !


*Adagio - Landscape in the mist // Eleni Karaindrou

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 15:55 توسط شرمین مهدی زاده |

قرمز کیشلوفسکی
 
هر دو بر اين باورند

كه حسي غريب آنها را به هم پيوند داده

چنين اطميناني زيباست

اما ترديد زيباتر است

چون قبلا همديگر را نمي شناختند

گمان مي بردند هرگز چيزي ميان آنها نبوده

اما نظر خيابان ها٬ پله ها و راهروهايي

كه آن دو مي توانستند از سالها پيش

از كنار هم گذشته باشند در اين باره چيست؟

دوست داشتم از آنها بپرسم

آیا به ياد نمي آورند؟

شايد درون دري چرخان

زماني روبروي هم؟

يك" ببخشيد! "در ازدحام مردم؟

يك صداي" اشتباه گرفته ايد" در گوشي تلفن؟

ولي پاسخشان را مي دانم:

نه چيزي به ياد نمي آورند

بسيار شگفت زده مي شدند

اگر مي دانستند كه مدت هاست

بازيچه اي در دست اتفاق بوده اند

هنوز كاملا آماده نشده

كه براي آنها تبديل به سرنوشتي شود

آنها را به هم نزديك مي كرد ٬ دور مي كرد

جلوي راهشان را مي گرفت

و خنده شيطاني اش را مي فروخت و

كنار مي جهيد

علايم و نشانه هايي بوده

هر چند ناخوانا

شايد سه سال پيش

يا سه شنبه گذشته

برگ درختي از شانه يكي شان

به شانه ديگري پرواز كرده؟

چيزي بوده كه يكي آن را گم كرده

ديگري آن را يافته و برداشنه

از كجا معلوم توپي در بوته هاي كودكي نبوده باشد؟

دستگيره ها و زنگ درهايي بوده

كه يكي شان لمس كرده و در فاصله اي كوتاه آن ديگري

چمدان هايي كنار هم در انبار

شايد يك شب هر دو يك خواب را ديده باشند

كه بلافاصله بعد از بيدار شدن محو شده

بالاخره هر آغازي

فقط ادامه اي است

و كتاب حوادث

هميشه از نيمه آن باز مي شود.

 

 

قطعه عشق در نگاه اول

از كتاب آدم ها روي پل (شعر هايي از ويسواوا شيمبورسكا)

دستمایه ی فیلم قرمز ساخته ی کریستوف کیشلوفسکی

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 8:10 توسط شرمین مهدی زاده |

من
تنها
با نگاهی غمزده
رفتنت را گریستم .....

به نا گاه
در باز می شود
لبخند تو به رویم
حتی با این همه دوری
گرم می کند زندگی ام را

گامی به پیش آ
برای دیدن لبخندی دیگر
خواهم مرد
...
می آیی ؟
چشمان من هنوز در انتظار ورودت
به در مانده ....
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 17:51 توسط شرمین مهدی زاده |