سر کلاس هفته ی پیشش ٬ داشت در مورد نارسیسیسم ( خود بزرگ بینی و خود پرستی ) حاد و رایج بین نوازنده های کشور ما صحبت می کرد و البته و صد البته بین دختر های نوازنده.
بحث به اینجا رسید که :
"
دیدین این دخترهای رشته های هنری علی الخصوص موسیقی چه شکلی ان ؟!
دیدین چه جوری لباس می پوشن ؟
دیدین موهاشون رو چی کار می کنن ؟
دیدین چه جوری جلب توجه می کنن ؟
دیدین ؟!
همیشه رنگ های جلف می پوشن ؟! مثلا دیدین چه قرمز هایی می پوشن ؟
مانتوی قرمز !!!!
"
می تونین قیافه ی منو تجسم کنین ؟!! با موهایی که تازه کوتاه و مش شده و روپوش قرمز کوتاهی که از صبح همه در موردش حرف زدن ؟! می تونین تجسم کنین چقدر خجالت کشیدم ؟!
می تونین تجسم کنین تمام بچه های کلاس برگشتن و به روپوش من نگاه می کنن ؟!؟؟
می تونین تجسم کنین استاد هنوز داره در مورد این بیماری خانمانسوز صحبت می کنه ؟
می تونین تجسم کنین استاد زیر چشمی لبخند می زنه و چشماش برق می زنه که " هاهاها !!! "
می تونین تجسم کنین با وجود تمام این اتفاقا من کلی این استادمو دوست دارم ؟!!
انگار
خورشید هم گاهی
به یاد می آورد
که در کنار من متولد شود
در دستان تو .
انگار
از میان تمام این دست ها
تنها انگشتان کشیده ی تو بود
که تاریکی را میراند
به رنج ها فرمان رفتن داد
و نوید نور و شور و شادی داد .
خورشید را لقمه می گیری
و در دهان من می گذاری
انگار در تمام وجودم بهار می روید
لبخند بر شانه هایم جوانه می زند .
انگار حضورت
- با همین دریا فاصله حتی -
امید است و عشق و شور
...
کودکانه ی شرمین
باز
متولد شده است .....
بی خون دل به کنار بیا