تبليغاتX
میان دو سکوت گرد
سلاخی می گریست

به قناری کوچکی
دل باخته بود

***********

سردمه ... چرا خورشید نمی تابه ؟
کجایی ؟

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 17:42 توسط شرمین مهدی زاده |

چه نابخردانه سو تعبیر می کنند ٬
لبخندی را
که صادقانه دریافت کرده اند

چه  ظالمانه تیغ می زنند ٬
نگاهی کودکانه را
که به سویشان بود

کجا عدالت ؟
کجا مهر ؟
کجا آرامش ؟

کدام روح زخم خورده ٬
سازی می داند ؟

کدام کلام سرکوب شده ٬
برای تو لید خواهد خواند ؟

کدام جسم خسته  ٬
طاقت بی عدلی تو را دارد ؟

و کدام چشم اشک آلود ٬
تاب دیدن نفرت تو را ؟

خدا را ! خدا را !
کسی مرا از این کابوس هراس رها کند .
بیدارم کنید .
...
تا سحر چقدر وقت باقی است ؟


این رزمی که به راه انداخته ای ٬
نبردی است نا برابر
که دو قربانی دارد :
من و موسیقی من

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:20 توسط شرمین مهدی زاده |

این روزها - مدام -
در جاده میان دو دنیا
در نوسانم ٬
که به اخم تو ٬ می میرم و
به لبخندت جان می گیرم

در این همه تلخ و خاکستری
در این همه دوری و دوری و دوری
نوید پرواز می دهی

تا شاید
به همین لبخند تو  
کابوس ها رانده شود

تا شاید
فردا آرام بخوابم
...
تا شاید چهارشنبه
من باشم این بار
که لبخند بر لبی می نشانم !
...
تا شاید
تو باشی این بار
که به پیش آیی
...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:54 توسط شرمین مهدی زاده |

این که مجبور باشی صبح جمعه سر کار بری به جای این که پشت پیانو تمرین بکنی ( اون هم وقتی چهارشنبه نوبت اجرای تو سر کلاسه - در حضور بهترین پیانیستی که تا به حال ملاقات کردی - ) باعث می شه اصلا حوصله ی تلف کردن بیشتر وقت رو نداشته باشی و بخوای صاف بیایی خونه !!!

توی بزرگراه مدرس که پیچیدم ٬ یه پراید با ۳ تا سرنشین ( قیافه ها اصل شهرستانی !! ) برام دلقک بازی در آوردن.من هم سرعتم رو یه کم بیشتر کردم بلکه دیگه نبینمشون ! اومد پشت من و شروع کرد به چراغ زدن ( من توی خط سرعت بودم ... اما جلوم باز نبود که تند تر برم . یه ماشین هم سمت راستم داشت پا به پام میومد. واسه ی همین تلاشی نکردم که بهش راه بدم ! اون هم نامردی نکرد و با سرعت زیاد ( من خودم داشتم با ۸۰-۹۰ تا می رفتم ) اومد از بین من و ماشین سمت راستی ام لایی کشید ٬ کوبید به من و در رفت !

این که من چطور زنده موندم و ماشینم منحرف نشد ٬ یه شانس بزرگه .... که من چند وقت پیش شاهد یه گفتگویی بودم که یکی داشت واسه ی دوستش تعریف می کرد که توی این شرایط بهتره که فرمونتو سفت بچسبی !!!!!! و این همون کاری بود که من کردم !!!!

خوب من خیال می کردم بعد از تصادف پسره می زنه کنار و افسر و خسارت و این حرفا ! اما خوب آدما گاهی اشتباهی فکر می کنن ! پاشو گذاشت روی گاز و رفت که رفت !!! من هم فلاشرمو زدم و دستمو رو بوق گذاشتم و دنبالش کردم یه لحظه نگاهم افتاد و دیدم ۱۶۰ تا دارم می رم ! کف کردم !! پاهام لرزید و سرعتم کم شد کنارم یکی از این الگانس های پلیس راهنمایی و رانندگی بود ! ( شیشه ی هر ۲ مون بالا بود ! )کلی براش بوق زدم تا نگاهم کرد ٬ به پرایده ( که دیگه تو پرسپکتیو بود) اشاره کردم اونم آژیر زنون رفت تعقیبش کرد و وسط بزرگراه متوقفش کرد !!

باورتون نمی شه اما اینجا ایرانه و یک بار همه چی همون طور که باید پیش میره !!!
پسره به حاصل اعمال بدش رسید ٬ ماشینش ۶ ماه می خوابه و کارت بیمه اش هم الان پیش منه . از سرهنگ مملکت هم تو گوشی خورد ( دمش گرم به مولا ! ) به غلط کردم  هم افتاد .

خلاصه بعد از این قصه پیانو زدن حال عجیبی داشت .... اعصابت خرد شده بود و استرس ناشی از اون همه حادثه قلبت رو توی دهنت آوده بود ... هنوز زانوهات می لرزید اما ته تهش یه حس غروری داشت که " کمبود اعتماد به نفس " این چند روزه ی من رو کم رنگ تر می کرد .... دست هام می لرزید اما سرد نبود .... و آرپژها دیگه زورکی رو پیانو سُر نمیخوردن !

انگار من همون فرشته هه بودم که رو ابر ها راه می ره .... اما .... انگار یه کم ترس از ارتفاع داره !!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 22:45 توسط شرمین مهدی زاده |

۱

وقتی که خانم مدیر گروه عزیزمون (!) اسم آقای الهامیان رو جلوی نام استاد ساز تخصصی من نوشت ٬ با ناامیدی از دفترش بیرون اومدم . مطمئن بودم اشتباه ترین کار دنیا رو انجام دادم ٬ چطور تونستم در حق آینده ی هنری خودم این کار رو بکنم . شنیده بودم که در ترم های بعد اگه بخوای استادت رو تغییر بدی برات شورا تشکیل می دن و یه عالمه دنگ و فنگ داره و مصیبت و اعصاب خوردی !! چطور تونسته بودم بدون مشورت با آقای خرمشاهی در حق خودم همچین جنایتی رو مرتکب بشم ؟ کاش قبلش به آقای خرمشاهی ....

موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن ٬ باورم نمی شد ! آقای خرمشاهی بود !

- الو شرمین !!! آب دستته بذار زمین برو دانشگاه هنر ! من الآن خبردار شدم که رضا الهامیان اومده ایران و تو دانشگاه شما داره درس می ده !!!! خر نشی بری با میناسکانیان و بابایان برداری !!!!! رضا ماهه ٬ رضا گله ٬ برای تو در حال حاضر رضا بهترین اتفاق دنیاست !!!!!!!

خلاصه ظرف سه سوت زندگی من شیرین شد !!!! و جنایت بزرگ بشری تبدیل به باقلوا شد !!!!


۲

فرشته می شوم
اما
بال هایم را زیر پایت جا گذاشته ام
فقط گاهی اجازه دارم
روی ابر ها پرسه ای بزنم
و میان آرپژهای لابمل ماژور
در آرزوی دست هایت
سکوت کنم
....
فرشته شده ام ....
بال هایم باش


۳

کسی می دونه از کی تا حالا ولیعصر پایین تر از توانیر طرح زوج و فرد ه ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 19:0 توسط شرمین مهدی زاده |

به نامم بخوان
و مرا به آخرین والس سال دعوت کن .

بگو
بگو نمی روی
بگو می مانی
به نامم می خوانی
و
ساز می زنی

ساز ...

سیاه و سفیدهای ساز من
در لحظه ی تحویل سال
آرزوی انگشتان تو را داشتند

ماهی کوچک تُنگ
از حرکت ایستاد
سال تحویل شد

...
عیدت مبارک عزیز ترین !

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:39 توسط شرمین مهدی زاده |

بهترین ها و بدترین های سال هشتاد و شش به انتخاب من !!! البته صرفا نظریه ی شخصیه و ..... می دونین که کسی ناراحت نشه !!! البته لزوما این انتخاب ها مربوط به سال 86 نیست ... و انتخاب هاییه که من در سال 86 داشتم ... شاید مال 1000سال قبل باشه !!!

 

بهترین موسیقی سازی :

Adagio - Landscape in the mist // Eleni Karaindrou

بدترین موسیقی سازی:

موزیک متن فیلم زن دوم – ناصر چشم آذر

بهترین موسیقی آوازی:

Don McLean – American Pie

 

بدترین موسیقی آوازی :

 

آهنگ مشترک شهره و شهرام صولتی که کارگر عزیز ما علاقه ی خاصی بهش داره !

 

بهترین فیلم :

 

 عزیز Atonement

 

بدترین فیلم :

 

در اینجا واقعا طول کشید که من بین سرگیجه و پسران آجری یکی رو انتخاب کنم .... اما سرگیجه بدتر بود . حتی با حضور کورش تهامی !

 

بهترین کتاب :

 

Five people you’ll meet in heaven – Mitch Albom

 

* دیپلم افتخار به همراه 10 سکه ی بهار آزادی به جلد هفتم هری پاتر تعلق می گیرد !

 

بدترین کتاب :

 

* من چون اصولا آدم تنبلی هستم کتابی که خوب نباشه رو نمی خونم !!!

 

بهترین سفر :

 

با میشا و پیمان به غرب و شمال غربی .

 

*دیپلم افتخار به همراه سه مرغ دریایی به سفر بندرعباس با مامان تعلق می گیرد.

 

بدترین سفر :

سفر مگه بد می شه ؟

 

بهترین اتفاق :

 

قبولی من در دانشگاه هنر !

 

بدترین اتفاق :

 

قبولی من در دانشگاه جامع علمی کاربردی !

 

...

 

و اما بهترین و بدترین سوتی ای که سال 86 دادم ، دقیقا مربوط به اولین روزی بود که رفتم دانشگاه هنر !

 

بهترین سوتی :

 

وقتی می خواستم از فرم انتخاب واحدم کپی بگیرم از دانشگاه اومدم بیرون ( هنوز کپی داخل دانشگاه رو کشف نکرده بودم ! ) و چون من کرج رو اصلا بلد نبودم ، از یکی پرسیدم ، گفت برو اونور خیابون یه تاکسی بگیر برای سر مطهری . پرسیدم آقا راحت می برن ؟ گفت آره بابا مسیر همه هست ! ماشین اول نبره ماشین بعدیش می بره !

من هم رفتم اونور خیابون . نه تنها ماشین اول و دوم من رو نبردن ، بلکه ماشین دهم و بیستم هم من رو نبرد. تازه همه چپ چپ هم نگاهم می کردن !!

بالاخره بعد از یک ربع انتظار که راننده تاکسی زد روی ترمز و گفت خانوم شما از تهران میاین ؟ ( به سبک آقا شما ترکی ؟! ) من هم خیلی بداخلاق و عصبانی گفتم بله ! چطور مگه !!!!؟؟؟؟؟

گفت آخه به جای سر مطهری  دارین می گین سر تخت طاووس !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

بدترین سوتی :

 

... بعد از اتمام کار انتخاب واحد من رو پیش خانوم مدیر گروهمون فرستادن که برای ساز تخصصی ام انتخاب استاد کنم ! دفتر مدیر گروهمون هم حسابی شلوغ بود . نوبت به من که رسید ، خانومه ازم پرسید که خب شما سازتون چیه ؟ گفتم پیانو. یه لیست از اساتید پیانوی دانشگاه رو گذاشت جلوم . من گفتم من با آقای میناسکانیان می خوام بردارم. گفت : ایشون شاگرد جدید نمی گیره. گفتم : آقای بابایان . گفت ایشون هم . گفتم خانوم تامارا .  گفت ایشون از این ترم توی این دانشگاه درس نمی دن !

من هم یه نگاهی به لیست انداختم دیگه هیچ اسم آشنایی ندیدم . خیلی عصبانی شدم ! گفتم پس من پیانوم رو با کی بردارم ؟ با بدری کوهی ؟؟؟!!!!! اصلا کی هست ؟!!!!!!!

خانومه مدیر گروه نازنین ما اعلام کرد که منم !!!!!!!!!!!!!!

ترجیح می دادم از خجالت بمیرم ! اما می تونین که دفتر مدیران آموزش رو تصور کنین ، درحالی که همه از زور خنده منفجر شدن و اومدن بیرون و با موبایلشون اتفاق آس ی که افتاده رو برای همه تعریف می کنن . و 2 روز بعد توی دانشگاه همه من رو با دست نشون می دن و به هم می گن بدری کوهی  کی هست ؟ هاهاهاها!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:37 توسط شرمین مهدی زاده |

 

یه صبح بارونی مشغول رانندگی هستم ، برف پاک کن خیلی سریع کار می کنه ، اما باز هم شیشه پر از آبه و من به زحمت جلوم رو می بینم .... چشمهام رو ریز می کنم و سعی می کنم فقط روی رانندگیم تمرکز کنم . اما باز چشمهام به دنبال قطره های آب روی شیشه می ره و از رانندگی پرت می شه ... یه نفر وسط خیابون وایساده و داره دست تکون می ده ، به زحمت می تونم یه جور ترمز کنم که باهاش تصادف نکنم . تا میام پنجره رو پایین بکشم که ازش عذر خواهی کنم یا نمی دونم یه نیمچه غرغری سرش بکنم ، سوار ماشین می شه .... !

خیلی تعجب می کنم !!
 به سر و وضعش نگاه می کنم ..... پیر مردی هشتاد-هشتاد و پنج ساله اس که با کت شلوار اتو کشیده ی کرم ، کراوات و کفش ها و عصای قهوه ای سوخته بسیار با شخصیت تر از یه مزاحم به نظر می رسه ! خوشحالم که اصلا خیس نشده و حاصل ترمز من به صورت گل و لای روی سر و صورتش فرود نیومده !!!

نگاهم می کنه و می پرسه من رو تا نزدیکیای پارک می رسونی ؟

 مسیرم نیست ، اما جایی که می خواد بره دور نیست ... بهش لبخند می زنم و می گم می رسونمتون .

یه دستش به داشبورد ه و یه دستش به دستگیره ی بالای پنجره . خیلی هیجان زده اس انگار که سوار ماشین شده ... سعی می کنم سرعتم رو کم کنم که شاید کمتر بترسه . اما هنوز می ترسه ....

ازم می پرسه درس چی خوندی ؟ ... تقریبا جواب من خیلی هم براش مهم نیست . سریع می گه " پس ادبیات نخوندی ؟ " با نا امیدی ادامه می ده :" اما دختر من عاشق ادبیات بود . "

بهش می گم که من هم ادبیات دوست دارم ... می گه این خط خطی های جدید که شعر نیستن .... شما جوونا باید بهتون یاد بدن که آب رو گل نکنین تا خوشتون بیاد.؟.. منظورم از ادبیات ...

وسط حرفش می پرم و اعلام می کنم که من عاشق حافظ و مولوی هستم .

انگار راضی شده .... دیگه تقریبا رسیدیم نزدیک پارک . ماشین رو یه گوشه نگه می دارم .... بهم می گه که هر روز اینجاست و خیلی تنهاست .... خوشحال می شه برم گاهی بهش سر بزنم .... می پرسم" چه جوری می تونم پیداتون کنم ؟ " می گه " از هرکی بپرسی جام رو بهت نشون می ده ...... "

در ماشین رو باز می کنه و پیاده می شه .... باهاش خداحافظی می کنم . به جای خداحافظی یه بیت شعر می خونه :

صبح است ساقیا ، قدحی پر شراب کن

دور فلک درنگ ندارد ، شتاب کن

 

و عصازنان دور می شه و پشت شمشادها که می ره دیگه نمی تونم ببینمش ....

...

یه هفته گذشته و من مدام به پیرمرد فکر می کنم .... صبح سوار ماشین می شم و به همون پارک می رم ....

کتاب غزلیات مولوی توی دستم سنگینی می کنه .... اما مصمم هستم که پیداش کنم و باهاش مولوی بخوونم .

پارک بزرگی نیست ... واسه ی همین خیلی زود می فهمم که توی پارک نیست . چند نفر می بینم که دور هم نشستن . بهشون نزدیک می شم و سراغ پیرمرد رو می گیرم ... ظاهر و لباس و ادبیات کافیه که خیلی راحت همه بشناسنش .... با یه غصه ی غریب همه شون با هم به یاد میارنش .

می گن : " خدا بیامرزه ، سه سال پیش جلوی همین پارک توی ماشین بود که تصادف کرد و مُرد . وصیت کرده بود که توی همین پارک خاک شه .... "

می گم : " امکان نداره ! همین هفته ی پیش سوار ماشین من شده بود .... برام شعر حافظ خوند .... "

یکی از مردها که ریزه تر و کم حرف تره زیر لب می گه :

 

صبح است ساقیا ، قدحی پر شراب کن

دور فلک درنگ ندارد ، شتاب کن

 

با هیجان می گم : " آره ! همین شعر بود که برای من خوند "

می گن که این بیت محبوبش بوده روی سنگ قبرش هم همین رو نوشته .... و به نقطه ای خیره می شن که انگار اونجا دفنه ....

به سمت اونجا راه میفتم تا براش فاتحه ای بخوونم .... و شاید چند غزل از مولوی

زیر لب بیت شعر محبوب حافظ اش رو زمزمه می کنم که

صبح است ساقیا ، قدحی پر شراب کن

دور فلک درنگ ندارد ، شتاب کن

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:14 توسط شرمین مهدی زاده |

باور نمی کنم

انگار
دفتر نوشته هایم را باز کرده ای
و زیباترین شان را بیرون کشیده ای

انگار
میان یکی از رویاهای این شب ها
به آرامی رها شده ام
و روی آب ها
قدم می زنم

انگار
بهشت است
پاداش من
بهشتی که وعده اش داده اند

انگار
شهر آرامشی است
که به دست های تو ساخته شده

انگار
تا همیشه برای من شوبرت خواهی نواخت

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 11:27 توسط شرمین مهدی زاده |

پشت پیانو مشغول تمرین صفحه ی آخر فوگ فا مینور باخ - از کتاب دوم - هستم .... کلافه از تکرار چندباره ی دو میزانی که سه روزه علامت زدم که مشکل دارم روش ٬ از پشت پیانو بلند می شم و می رم یه لیوان آب خنک بنوشم ....
هوا حسابی گرمه و تمرین ممتد زیر چراغ هالوژن کنار پیانو هم مزید بر علت شده که غرق عرق و بی حوصلگی بشم .... پنجره رو باز می کنم و مشغول خوردن آب می شم .... سرم رو از پنجره بیرون می برم که یه هوایی عوض کنم ....
ماگ آب و یخ عزیزم رو پشت پنجره ٬ همون جایی که معمولا کبوترا خستگی در می کنن ٬ می ذارم . چشم هام رو می بندم و  چند تا نفس عمیق می کشم و از سکوت تعطیلات لذت می برم .... صدای پسربچه ی شش ساله ی همسایه رو می شنوم انگار با اصرار داره آواز می خونه .... دقیق می شم ...

پسربچه ی همسایه ی ما ٬ که به جز شلوغی و سر و صدا و بی ادبی چیزی ازش به یاد ندارم ٬ داره تم اصلی فوگ فا مینور باخ - از کتاب دوم - رو زمزمه می کنه ......

انگار خستگی ام در رفته ... لبخند می زنم و می رم پشت پیانو می شینم .... ماگ آب و یخ نیمه خورده ی من اما پشت پنجره جا مونده .....

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 23:13 توسط شرمین مهدی زاده |

سالنامه ی سال هشتاد و شش رو برای بار آخر باز می کنم ٬ می رم سراغ صفحه ی اولش .... صفحه ی آرزوهام .... ( یا به قول عزیزی : هدف ها ) روان نویس قرمز توی دستم رو چند بار توی دستهام می چرخونم و به صفحه نگاه می کنم .

کنار اولین آرزوم که بزرگ تر نوشته ام یه " تیک " گنده می ذارم .

آره .... قبولی توی کنکور دانشگاه هنر !

مهم ترین و بهترین اتفاق هشتاد و شش بود .... امیدوارم قدرش رو بدونم ! به بقیه ی آرزو هام که نگاه می کنم .... از میون یازده تا ٬ نه تاش ردیف شده ... اون ۲ تای بخت برگشته هم ... شاید ... چون ... خودم یادم رفته بود اول سال برام چقدر مهم هستن ... خیلی بهشون فکر نکرده بودم .

سالنامه ی سال هشتاد و هفت رو برای اولین بار باز می کنم ٬ می رم سراغ صفحه ی اولش .... صفحه ی آرزوهام .... ( یا به قول عزیزی : هدف ها ) روان نویس قرمز توی دستم رو چند بار توی دستهام می چرخونم و به صفحه نگاه می کنم .

یازده تا آرزوی امسالمو می نویسم !

* سال تان پر از آرامش و صلح

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 7:39 توسط شرمین مهدی زاده |