...
دلم گوجه سبز خواست !
نور شو
در این همه تاریکی
عشق شو
در این همه تلخی
یار شو
در این هراس تنهایی
بر این تنش های پر وحشت
فرمان صلح شو
و در این تهوع لجن آلود
عطر نرگس
دیشب
صندلی خالی کنار من
بهانه ی تو را می گرفت
دست های تنهای من
بی توقع ماندند
اما ....
دل من برای خنده های تو می تپید
تا همیشه
۲
تا رسیدنِ تو ٬
با خودم می گویم :
" فاش خواهم کرد٬
و تاوانش هر چه بادا باد! "
حضورت کافی است ٬
تا ورق برگردد ٬
و
من
در
سکوت
می شکنم
...
می گم : همینه دیگه ! می گن خارج امکانات داره ! اینجا شبا هشت هوا تاریکه ... ما میگیریم می خوابیم ٬ اما خارج می شینن تا ده شب تحقیقات علمی می کنن !!!
صدایم کن!
و لبخندی دیگر برایم هدیه بیاور .
اما ....
تا انتهای پله ها که هیچ ٬
تا تمام شدن جاده هم
صدایی نیست .
اینجایی اما
من از تو جا مانده ام
تو می خندی
اما
دل من مدام
بهانه ی شعفِ موتسارت - وار تو را می گیرد.
تو می آیی
پیام آور تمام شادی ها
و مسیحای لبخندت ٬
برای من نور است و شور
...
خدا کند در این باران سرما نخورده باشی !
* از آندوسکوپی تا موسیقی
به خاطر خدا به این دردها فرمان رفتن بده .... خسته ام ![]()
طرحی در سرم شکل می گیرد ٬
دور خودمان دایره ای می کشم
خط اول با من.
قطر!
مداد به دست بگیر
در دام افتاده ای !
چاره ای نیست !
با خط تو
به هم خواهیم رسید !
نه نسیم خوبی ٬
نه مهتاب دل انگیزی ٬
نه یه شب بهاری غریب ٬
نه نم نم بارون ٬
نه هوای دو نفره ٬
...
همین جوری !
الکی !
دلم تنگ شده !
به این فک می کنم که چقدر من دارم این روزا یاد می گیرم . نه ...فقط سر کلاس ها نه ... دقیقا وسط روز مرگی ....
و این یه شانس بزرگه که من دارم .
کاش قدرشو بدونم ....
چند نفر ممکنه میون ترس و درد و خون ٬ یادشون بمونه که انسان باشن؟
چند نفر عبور نمی کنن ، بر می گردن و مفیدن ؟
چند نفر اسم ، حیثیت ، پول یا جونشونو فدا می کنن که یه نفر دیگه زندگی کنه ؟
اصلا دوست داریم جز کدوم دسته باشیم ؟
چند بار پیش اومده من انسان باشم ....
اصلا پیش اومده ؟
وای خدای من !
...
چقدر می تونستم بهتر باشم و نیستم.
می بینی ؟! ... همچین هم الکی دلم برات تنگ نشده !
خوش به حالت !
هفته ی دیگه همین موقع ها مستر کلاس رافائل میناسکانیان توی دانشگاهه و با اجبار معلم پیانوی عزیز من ثبت نام کردم و قراره که پرلود و فوگ باخ رو بزنم . ( من شخصا غلط بکنم مسترکلاس آقای میناسکانیان اسم نویسی کنم ، اما آقای الهامیان اینقدر خوشحال بود و با افتخار و سربلندی در موردش صحبت می کرد که توی رودرواسی مجبور شدم برم و اسمم رو با فونت ریز و ناخوانا یه گوشه ی لیست بنویسم ، تا بلکه خونده نشه !!! ) همین !
دو هفته است که روزی پنجاه بار قطعه رو می زنم و حساب کنید تا هفته ی دیگه می شه هزار بار ! و این عدد دهن پر کنی هست به شرطی که بتونم صدای خوبی هم از پیانو در بیارم . اما شرایط محیطی در حد تیم ملی !! همسایه ی روبروییمون رفته و این جدیدیا تقریبا تصمیم گرفتن تمام خونه رو بنایی کنن ( نمی فهمم ! اگه نمی پسندن ٬ پس چرا می خرن !! ) صدای تق تق مدام توی خونه ی ما پیچیده ( دقیقا منطبق بر ساعت تمرین من ) من مدام ریتم آهنگ رو گم می کنم و صدای کلنگ رو مترونوم می گیرم !!!! و این وحشتناکه !!!
دست من می لرزد ٬
کارت ها به روی میز می افتد ٬
و تو می بینی
که چشمان پادشاه دل
چقدر آشناست.
قانون قمار است :
دستی که رو شد ٬
می بازد .
بیچاره بازنده
که همیشه تنهاست.
۲
نگاهت نمی کنم
نگاهت نمی کنم
نگاهت نمی کنم
نگاهت نخواهم کرد
تا اندوه چشمان من
لبخند را از لبانت نگیرد
دل من
برای تو و لبخندت
تا همیشه تنگ خواهد ماند
کاش قطعه عکس خندان تو
مرا کافی باشد
۳
ای دورترین !
دوستت می دارم
لعنت به این ملودی های مقطع ....
این بار
که اینجا می آیی
با خط اتصال بیا
- مشکل شما چیه ؟
- من یه هفته اس دارم خون بالا میارم !
- هه هه ! این دخترای تیتیش مامانی این روزا ۲ قطره خون که توی استفراغشون می بینن می گن " خون بالا میارم ! "
{ قیافه ی من رو یه لحظه تجسم کنین ! تیتیش ؟ من ؟ ٬٫¤٪×،*،٪פ٫ }
- اما من خون بالا میارم !
- حالا هر چی ! دهنت رو باز کن !
{ یکی از این چوب بستنی های خودمون (!) رو کرد ته گلوم و واقعا این کارش حال من رو بهم زد و باعث شد چند تا " اوق " الکی بزنم }
بلند شد که بره یه طرف دیگه مدام زیر لب غرغر می کرد که " خون بالا میارم ! خون بالا میارم ! خون بالا میارم ! "
{ اومد روبروم نشست و این بار یه چراغ به سرش بست و آینه ی دسته بلند انداخت ته گلوم که بتونه حنجره و تارهای صوتی ام - که بد جور آسیب دیده بودن - رو ببینه }
چشمتون روز بد نبینه ! به سبک انگشتی که ته حلق تون می کنین که بالا بیارین ٬ ته این آینه خورد ته گلوم !!!!!!! و از سر و صورت آقای دکتر ٬ تااااا روی روپوشش گل بارون بود و تف و خون من آویزون بود !!!
و من ! خوشحال از پیروزی ! با اشاره به لکه های خون ( که انصافا آبرو داری کرده بودن و زیاد بودن اندفه ! ) گفتم : " آقای دکتر ! من خون بالا میارم ! "
***
بتهوون نمی تونست بشنوه ٬
روی کاغذ می نوشت !
من حرف نمی تونم بزنم ٬
اما ...
روی کاغذ هم نمی نویسم !
تو
- و حتی همه انگار -
کور شده اید .
این ضجه های بی صدا را چه کسی خواهد خواند ؟
بیهوده امید چه دارم ؟
رسالت موسیقی ؟
نه !
انسانیت ٬
از اینجا که منم
پیدا نیست.
ببین و نخواه
و این خاصیت ماه صیام است
دلم سفر می خواد ! دلم شیراز می خواد ! دلم یه دشت گل می خواد !
سه روزه خون بالا میارم
دلم " خون بالا نیاوردن " می خواد
بی دفاعی زخم خورده ام
و از برزخ بیزار
یا دست یاری باش
یا تیر خلاص
پشت این دیوار اما
در پس این همه سنگ و دود و گلوله
زیر طاقچه ای چوبین
کودکی پناه گرفته
از جنس کاغذ و شیشه
پای گریزش شکسته
و بال پروازش سوخته
در آغوش من
بی تاب صلح و دریا
دلتنگ لبخند و نور
در جستجوی ترانه ای است
برای آرامش
کاش به لالایی من
به خواب رود
تا فردا
تا بهشت
تا ما
....