تبليغاتX
میان دو سکوت گرد
بذار امروز دوستت نداشته باشم 
بذار به ظرف گوجه سبز توی اتاقت حسودی نکنم 
بذار آرپژ لا مینور من رو به یادت نندازه
بذار خیال چشمان پر شور تو لحظه ای با من نباشه
بذار دوستت نداشته باشم

...
دلم گوجه سبز خواست !

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:11 توسط شرمین مهدی زاده |

رنگ شو
در این همه سیاهی

نور شو
در این همه تاریکی

عشق شو
در این همه تلخی

یار شو
در این هراس تنهایی

بر این تنش های پر وحشت
فرمان صلح شو

و در این تهوع لجن آلود
عطر نرگس

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:20 توسط شرمین مهدی زاده |

۱

دیشب
صندلی خالی کنار من
بهانه ی تو را می گرفت
دست های تنهای من
بی توقع ماندند
اما ....
دل من برای خنده های تو می تپید
تا همیشه

۲

تا رسیدنِ تو ٬
با خودم می گویم :
" فاش خواهم کرد٬
و تاوانش هر چه بادا باد! "

حضورت کافی است ٬
تا ورق برگردد ٬
و
من
در
سکوت
می شکنم
...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:41 توسط شرمین مهدی زاده |

نوشین می گه : وای ! شرمین ! هوا عالیه ! اینجا ( پاریس ) شب ها تا ده ٬ ده و ربع روشنه!

می گم : همینه دیگه ! می گن خارج امکانات داره ! اینجا شبا هشت هوا تاریکه ... ما میگیریم می خوابیم ٬ اما خارج می شینن تا ده شب تحقیقات علمی می کنن !!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:25 توسط شرمین مهدی زاده |

بعد از هر وداع
از تو که دور می شوم
تا انتهای پله ها
زیر لب می گویم :

صدایم کن!
و لبخندی دیگر برایم هدیه بیاور .

اما ....
تا انتهای پله ها که هیچ ٬
تا تمام شدن جاده هم
صدایی نیست .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:6 توسط شرمین مهدی زاده |

مردگی ام را در من بمیران
و ذهن رنجور و بیمار مرا
غرق پاکی کن.

در این شهر کبود
که گل فروشانش
تنهایی ِ گل را می فروشند
و پرنده هایش دیگر
آواز نمی خوانند
- حتی به شوق ثابت ماندن نگاه های ما -
کسی نه قداستِ دست های تو را می فهمد٬
نه حقیقتِ کابوس تنهایی من را.

اینجایی اما
من از تو جا مانده ام
تو می خندی
اما
دل من مدام
بهانه ی شعفِ موتسارت - وار تو را می گیرد.


برایم واریاسیون مینور موومان اول سونات لا ماژور موتسارت را بزن

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:2 توسط شرمین مهدی زاده |

...

میان قسمت های باران خورده ی کفشم
در جستجوی طرحی ماندم ٬
تا نوید دیدارت را دهد ....

تو می آیی
پیام آور تمام شادی ها
و مسیحای لبخندت ٬
برای من نور است و شور
...

خدا کند در این باران سرما نخورده باشی !

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:15 توسط شرمین مهدی زاده |

کاش پاهایم می دانستند
به صبح چند قدم مانده ؟
نه !
این شب را پایانی نیست ٬
و من تا طلوع  
زنده نخواهم ماند.
پاهایم دیگر
رفتن نمی دانند
و من ماندن نمی توانم.

کاش رویایت را
نشانم می دادی

* از آندوسکوپی تا موسیقی


به خاطر خدا به این دردها فرمان رفتن بده .... خسته ام

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:27 توسط شرمین مهدی زاده |

طرحی در سرم شکل می گیرد ٬
دور خودمان دایره ای می کشم
خط اول با من.
قطر!

مداد به دست بگیر
در دام افتاده ای !
چاره ای نیست !
با خط تو
به هم خواهیم رسید !


نه نسیم خوبی ٬
نه مهتاب دل انگیزی ٬
نه یه شب بهاری غریب ٬
نه نم نم بارون ٬
نه هوای دو نفره ٬
...
همین جوری !
الکی !
دلم تنگ شده !

به این فک می کنم که چقدر من دارم این روزا یاد می گیرم . نه ...فقط سر کلاس ها نه ... دقیقا وسط روز مرگی ....
و این یه شانس بزرگه که من دارم .
کاش قدرشو بدونم ....
چند نفر ممکنه میون ترس و درد و خون ٬ یادشون بمونه که انسان باشن؟
چند نفر عبور نمی کنن ، بر می گردن و مفیدن ؟
چند نفر اسم ، حیثیت ، پول یا جونشونو فدا می کنن که یه نفر دیگه زندگی کنه ؟

اصلا دوست داریم جز کدوم دسته باشیم ؟
چند بار پیش اومده من انسان باشم ....
اصلا پیش اومده ؟
وای خدای من !
...
چقدر می تونستم بهتر باشم و نیستم.

می بینی ؟! ... همچین هم الکی دلم برات تنگ نشده !
خوش به حالت !

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:27 توسط شرمین مهدی زاده |

هفته ی دیگه همین موقع ها مستر کلاس رافائل میناسکانیان توی دانشگاهه و با اجبار معلم پیانوی عزیز من ثبت نام کردم و قراره که پرلود و فوگ باخ رو بزنم . ( من شخصا غلط بکنم مسترکلاس آقای میناسکانیان اسم نویسی کنم ، اما آقای الهامیان اینقدر خوشحال بود و با افتخار و سربلندی در موردش صحبت می کرد که توی رودرواسی مجبور شدم برم و اسمم رو با فونت ریز و ناخوانا یه گوشه ی لیست بنویسم ، تا بلکه خونده نشه !!! ) همین !

دو هفته است که روزی پنجاه بار قطعه رو می زنم و حساب کنید تا هفته ی دیگه می شه هزار بار ! و این عدد دهن پر کنی هست به شرطی که بتونم صدای خوبی هم از پیانو در بیارم . اما شرایط محیطی در حد تیم ملی !! همسایه ی روبروییمون رفته و این جدیدیا تقریبا تصمیم گرفتن تمام خونه رو بنایی کنن ( نمی فهمم ! اگه نمی پسندن ٬ پس چرا می خرن !! ) صدای تق تق مدام توی خونه ی ما  پیچیده ( دقیقا منطبق بر ساعت تمرین من ) من مدام ریتم آهنگ رو گم می کنم و صدای کلنگ رو مترونوم می گیرم !!!! و این وحشتناکه !!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:45 توسط شرمین مهدی زاده |

 ۱

دست من می لرزد ٬
کارت ها به روی میز می افتد ٬
و تو می بینی
که چشمان پادشاه دل
چقدر آشناست.

قانون قمار است :
دستی که رو شد ٬
می بازد .

بیچاره بازنده
که همیشه تنهاست.

۲

نگاهت نمی کنم
نگاهت نمی کنم
نگاهت نمی کنم

نگاهت نخواهم کرد
تا اندوه چشمان من
لبخند را از لبانت نگیرد

دل من
برای تو و لبخندت
تا همیشه تنگ خواهد ماند

کاش قطعه عکس خندان تو
مرا کافی باشد

۳

ای دورترین !
دوستت می دارم

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 20:55 توسط شرمین مهدی زاده |

تا کی
میان نت های ما
این همه سکوت و جدایی ؟
 
گوش کن ....

لعنت به این ملودی های مقطع ....
این بار
که اینجا می آیی
با خط اتصال بیا

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:19 توسط شرمین مهدی زاده |

معرفی ام می کنن به یه دکتر گوش و حلق و بینی ! یه پیرمرد بداخلاق غرغرو که بد جوری منو یاد معلم پیانوی کودکی ام مینداخت !

- مشکل شما چیه ؟

- من یه هفته اس دارم خون بالا میارم !

- هه هه ! این دخترای تیتیش مامانی این روزا ۲ قطره خون که توی استفراغشون می بینن می گن " خون بالا میارم ! "

{ قیافه ی من رو یه لحظه تجسم کنین ! تیتیش ؟ من ؟ ٬٫¤٪×،*،٪פ٫ }

- اما من خون بالا میارم !

- حالا هر چی ! دهنت رو باز کن !

{ یکی از این چوب بستنی های خودمون (!) رو کرد ته گلوم و واقعا این کارش حال من رو بهم زد و باعث شد چند تا " اوق " الکی بزنم }
بلند شد که بره یه طرف دیگه مدام زیر لب غرغر می کرد که " خون بالا میارم ! خون بالا میارم ! خون بالا میارم ! "

{ اومد روبروم نشست و این بار یه چراغ به سرش بست و آینه ی دسته بلند انداخت ته گلوم که بتونه حنجره و تارهای صوتی ام - که بد جور آسیب دیده بودن - رو ببینه }
چشمتون روز بد نبینه ! به سبک انگشتی که ته حلق تون می کنین که بالا بیارین ٬ ته این آینه خورد ته گلوم !!!!!!! و از سر و صورت آقای دکتر ٬ تااااا روی روپوشش گل بارون بود و تف و خون من آویزون بود !!!

و من ! خوشحال از پیروزی ! با اشاره به لکه های خون ( که انصافا آبرو داری کرده بودن و زیاد بودن اندفه ! ) گفتم : " آقای دکتر ! من خون بالا میارم ! "

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:7 توسط شرمین مهدی زاده |

صدای من
به بالاترین قله ی خاموشی رفت .

***
بتهوون نمی تونست بشنوه ٬
روی کاغذ می نوشت !

من حرف نمی تونم بزنم ٬
اما ...
روی کاغذ هم نمی نویسم !

تو
- و حتی همه انگار -
کور شده اید .

این ضجه های بی صدا را چه کسی خواهد خواند ؟

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:47 توسط شرمین مهدی زاده |

بیهوده به انتظار چه نشسته ام ؟
معجزه ی موسیقی ؟
نه طفلک من!
تا عشق
دریایی است
از آنجا که او ایستاده.

بیهوده امید چه دارم ؟
رسالت موسیقی ؟
نه !
انسانیت ٬
از اینجا که منم
پیدا نیست.

ببین و نخواه
و این خاصیت ماه صیام است


دلم سفر می خواد ! دلم شیراز می خواد ! دلم یه دشت گل می خواد !
سه روزه خون بالا میارم
دلم " خون بالا نیاوردن " می خواد

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 7:33 توسط شرمین مهدی زاده |

از بهشت می رانند مرا
که " لایقش نیستی "
...
بغض ٬
نه مجال نفس می دهد
نه کلام .

باز
محکوم می شوم به سلول انفرادی .

از رویا بیدارم کرده اند
آنچه می بینم چهار دیوار زندان است
رویای من را می کُشید ٬ تا چه را ببینم ؟
این جا را ؟

مگر بهشت خیال من
جای کدام تان را تنگ کرده بود
که حالا محکومم به دیدن این همه تنهایی

بی دفاعی زخم خورده ام
و از برزخ بیزار
یا دست یاری باش
یا تیر خلاص

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:55 توسط شرمین مهدی زاده |

دیواری اینجاست
دیواری بلند
دیواری سنگی
دیواری زاده میان ماه آتش

پشت این دیوار اما
در پس این همه سنگ و دود و گلوله
زیر طاقچه ای چوبین
کودکی پناه گرفته
از جنس کاغذ و شیشه
پای گریزش شکسته
و بال پروازش سوخته

در آغوش من
بی تاب صلح و دریا
دلتنگ لبخند و نور
در جستجوی ترانه ای است
برای آرامش

کاش به لالایی من
به خواب رود
تا فردا
تا بهشت
تا ما
....

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:15 توسط شرمین مهدی زاده |