تبليغاتX
میان دو سکوت گرد
هم قدم که هستیم ٬
انگار
همان رویای تکرارشونده ی این شب هاست :
من
تو
و لبخند جاودان ما

جدا که می شویم اما ٬  
دل من می گیرد
آرام
زیر لب می گویم :
" تمرینی برای وداع بزرگ "

دست های من
هنوز
دلتنگِ نرمی کف دست های توست
و آغوشی که دریغش داشتی
و ...

کاش می دانستم کجا ایستاده ام
میان رویای تو
یا کابوسِ ننگِ تلخِ رفتن ؟

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:44 توسط شرمین مهدی زاده |

" شیشه پنجره را باران شست .

از دل من اما،

 چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ "

 

حمید مصدق

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 1:7 توسط شرمین مهدی زاده |

یه بار هم بذارین جای " سوتی دهنده " و " سوتی گیرنده " عوض شه ! می دونم باور سخته ! اما من سوتی ندادم !!!

می گم : کلید پیانو رو بده ٬ درش رو قفل کنم .
می گه : ا ! شرمین ! تو فیلم Ghost رو دیدی ؟!!!!
می گم : ممم ! آره چند سال پیش ...
می گه : خوب یادت نیست توی فیلم Ghost در پیانو رو  قفل می کردند بعد نیکول کیدمن میومد می زد ؟!
عاشقانه نگاش می کنم و می گم : عزیزم اون فیلم The Others بود !!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:0 توسط شرمین مهدی زاده |

من ایزوتوپ هستم !
یک ایزوتوپ ناپایدار !
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 22:45 توسط شرمین مهدی زاده |

چشم چپم از صبح می پرید
بی قرار خبر خوبی بودم ٬
تا شاید
میان هراس نبودنت
پناه حضورت را هدیه کنی .

در باز می شود
تو می آیی
و کابوس های این شب ها را
به خواب سبز بدل می کنی
به رویا

با تو انگار
همه چیز
همان گونه که هست ٬ زیباست
آسمانی بی ستاره و ماه نیمه در آن
تو و لباس ناغافل خیس شده
من و لکه ی سس گوجه فرنگی روی شال سبز رنگم
با تو همه چیز جاودان است.

حالا که فاصله ها نخواهد شکست ٬
زمان را کش می دهیم
با من بیا
تا طلو ع آرزو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:44 توسط شرمین مهدی زاده |

دیوار
جای تکیه گاه ٬ آوار شد
لبخند
روی لب ها ماسید
و عاشقانه ی ما
گناه نا بخشودنی شد
...
تنها
در تاریک خانه ی حیاط مطرود
روی تاب زنگ زده ای
در نوسانم
...
تخریب می شوم
زیر بار کلامی که در سکوت مُرد
اشکی که از دیده نچکید
نفسی که بالا نیامد
فریادی که در گلو ماند
و رویایی که خاطره نشد

کاش می دانستم
راهی که می روی
ب ی ر ا ه
نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:38 توسط شرمین مهدی زاده |

روز آخر سفر ... رفتیم دم در یه رستوران از ماشین که پیاده شدیم ٬ مرجان رفت داخل رستوران ٬ من هم رفتم دستشویی . وقتی داشتم دستم رو می شستم احساس کردم که زیر پام مایع دستشویی ریخته ... همون جا کلی دقت کردم که زمین نخورم ! داخل رستوران شدم ... داشتم این ور و اون ور دنبال مرجان می گشتم که ببینم کجا نشسته ٬ کشف اش کردم ! تا اومدم به سمتش دور بزنم یه هو دیدم دو تا پاهام رو زمین نیست ( امان از صافی ته کفش های آل استار ! ) شروع کردم به سقوط کردن با سرعت زیاد و برخورد به تیزی ستون سنگی ای که دقیقا در چند متری من بود ....

همه ی اتفاقا از اینجا به بعد شاید در کمتر از یک ثانیه افتاد :
خوب عکس العمل طبیعی هر کسی اینه که دستهاشو بگیره جلوی صورتش که با دک و دماغ به ستون برخورد نکنه ! من هم مثل همه ی آدم های طبیعی (!) همین کار رو کردم ! اما یه هو یادم افتاد که :
" الاغ ! تو پیانیستی ! ممکنه این اتفاق باعث بشه انگشت هات رو برای همیشه از دست بدی ! بهتره یه ترشیده ی پیانیست باشی ٬ تا یه هیچ کاره !!! "
با توجه به این نتیجه گیری دست هامو از جلوی صورتم برداشتم ! و چشمهامو بستم که نبینم چه بلایی به سرم میاد !
اما انگار خدا هوای منو داشت ! چون یک عدد گارسون منو همون جا هُل داد ! و من به جای سقوط مستقیم ٬ از پهلو خوردم زمین !
الان ٬ من ٬ هم انگشتهامو دارم و هم دماغمو !!!!! اما از انتخابی که کردم واقعا به خودم افتخار می کنم !

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 13:51 توسط شرمین مهدی زاده |

من معمولا خوشم نمیاد در مورد فوتبال توی بلاگم چیزی بنویسم .... تنها دفعه ای که احساساتی شدم سر بازی جام جهانی ۲ سال پیش ایتالیا و آلمان بود و گل طلایی الساندرو دل پیرو جونم !!

اما همین جا و همین الان تصمیم گرفتم حمایت همه جانبه ی خودم رو از تیم ملی ایتالیا اعلام نمایم!

تا پست بعدی که یه " هشدار برای شرمین ۱۱ " دیگه است !

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 6:35 توسط شرمین مهدی زاده |

نادر ابراهیمی

اولین کتابی که ازش خوندم .... با این جمله شروع می شد :

عاشق زمزمه می کند ٬ فریاد نمی کشد .

...

زمزمه می کنم : خدایش بیامرزد .

کاش یاد بگیریم که به قول او .... عشق آویختن بارانی ٬ به نخستین میخی که به دستمان می رسد نیست .

دلم تنگ .....


۱. یک عاشقانه ی آرام

بعد از سیاوش صبا ی نازنین .... که از دست دادنش هیچ وقت انگار عادی نمی شه ( حتی در شرایطی که خودت رو آروم می کنی که اون آدم نود و چند سال از خدا عمر گرفته بود ) ٬ حالا نادر ابراهیمی .... که نه از طریقی می شناختمش ٬ نه مثل کلی آدم نمایشگاه های کتاب توی نشر روزنه دیده بودمش .... اما دلم براش تنگ شد .....

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 19:2 توسط شرمین مهدی زاده |

سفر

چه حس بدی توی وجودم افتاده ....
انگار دیگه نمی بینمت



کاش ، از سفر که می آیم نیز
لبخند آخر تو  را
- که این بار
راست به روی من بود -
از یاد نبرده باشم .

نرفته باش !
که حضورت
طعم خوش آسمان است
" آسمانی " کن
این روزهای آفتابی را


معمولا خوندن چت های یاهو مسنجر دو نفر دیگه هیچ جذابیتی نداره اما دیدم حیفه اگه با بنگاه شادمانه و شوهریابی ثمین آشنا نشین ! " همه " رو واسه ی آدم جدی می کنه ! و اولین کسی که در موردش بیشتر از ۲ بار صحبت کنی سریعا و صریحا به عقدت در میاره !!!
اما دیدم حیفه در مورد تفکرات متحجرانه و ظالمانه اش با شغل های محترم جامعه آشنا نشید !
فک نکنین ثمین ۸۲ سالشه ها ! درسته که خیلی می فهمه (!) اما فقط ۲۱ سالشه ! ( بخوونین ۱۲ ! )

sameen emrani: bebin sharmeen
sameen emrani: hich vaght ba kasi ke too vadie honare, laghal oo iran, say nakon ye zendegi ro shoroo koni
Sharmeen Mz:
sameen emrani: jeddi migam
Sharmeen Mz: midoonam
Sharmeen Mz: vase hamin migam.... 
sameen emrani: mohandesa va ye seri az dr ha behtarin gozinan chon adamaye mamoolitar az in heis bishtar bara zendegi sakhte shodan engar
sameen emrani: nemidoonam
sameen emrani: hata jaraha o dandoonpezeshka ham langi ziad daran
Sharmeen Mz: hala age oon adam takhasssosesho jarahi begire , yani lang mizane ?
sameen emrani: na divoone
sameen emrani: bebin kollan
sameen emrani: javve beine jarrah ha o dandoon pezeshka too gheshre pezeshki kasiftare
sameen emrani: harfe man nis
sameen emrani: kheilia harfeshoon hamine
Sharmeen Mz: in harfa ro darbareye musiciana ham migan
Sharmeen Mz: to didi jayi ?
sameen emrani: oon adam har chio nadashte bashe zaheresh va afkaresh movajjahe
Sharmeen Mz:
sameen emrani: na, dar morede kheili az musicianha migan ama na hamashoon
sameen emrani: amsale jenabi masalan
Sharmeen Mz: too HAR senfi hast samin
Sharmeen Mz: jam' bastaneshoon hemaaghate
sameen emrani: are
sameen emrani: ama bazi az senfa bishtaran
sameen emrani: ye seri senfa ajibgharibishoon kamtare
Sharmeen Mz: masalan raasteye ghaali foroushaaye baazar ?
sameen emrani: masalan oona beshoon mikhore chan zane bashan\
Sharmeen Mz: aksaran ham shekle daryooshe arjomand , ya sharifi nia bashan ?
sameen emrani: khare
sameen emrani: be tore kolli in adame movajahe
sameen emrani: age hes mikoni mitooni  hamishe doosesh dashte bashi
sameen emrani: va ye kalam boring nis barat
sameen emrani: negahesh dar va jeddish kon
sameen emrani: hala ye modate toolani masalan yeki do sal be khodet forsat bede
Sharmeen Mz:  che ajaleie ! 15 saal chetore ?
sameen emrani: na dige
sameen emrani: man basham 1sal roo shakhame ke tarafo beshnasam
Sharmeen Mz: to ro khoda sameen ! mitoonam man rooye shaakh haaye to hesaab konam ?
sameen emrani: 
متاسفانه اینجا ثمین یه حرفی زد که من اگه توی بلاگم بنویسم فیلتر می شم
Sharmeen Mz: az oonjaayi ke mikhaam ghesmataayi az in conversation ro too blogam montaghel konam az fohsh daadan be nesvaan e faamiletoon jeddan parhiz mikonam !
Sharmeen Mz: ok man beram pack konam ... 3 saa't dige parvaaze man hanooz hatta chamedoon dar nayaavordam !
  

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:48 توسط شرمین مهدی زاده |

۱

!! Still A Teenager

۲

مادرم تنها ۲۷ هفته انتظار کشید
تا من عزم آمدن کردم
- آن هم زمانی که کسی پیش بینی نمی کرد -

این نوزاد نارس
۱۱۰۰ گرمی
زود
نمُرد  
بزرگ شد و آموخت

گاه وحشی ام و رام نشدنی ،
گاه آرام و مطیع .
گاه به بوسه ای تسلیم می شوم
 ،
و گاه دریای بی کران هم رامم نمی کند:
متولد خردادم .

میان این همه دوگانگی
سرزمین دلم را
زیر سم های این اسب وحشی گسترانده ام ،
بگذار وحشیانه بتازانم
بگذار وحشیانه رام شوم

زود آمدم ،
اما همچنان می روم
سوار نمی شوم
و سواری نمی دهم

می روم
...
تا شاید راز آمدنم را
به این دشت باز
میان پاره سنگی ببینم

۳

!! Still A Teenager

آرین  واقعا مرسی

۴ 

نه " برگ برنده "
نه " سلاح آخته "
...
کاش
می شد
با دست هایی خالی
ماتت کرد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 20:27 توسط شرمین مهدی زاده |

من
زمزمه ی شعر تو را
به زیباترین آواز شوبرت هم نخواهم فروخت.

می خوانی .
عاشقانه ای که برای من نیست.
به صدایت می رقصم
- هفت قدم در ابر -

من که شب ها
تو را در خلسه های بی خوابی
زیر نور ماه آرزو می کردم٬
و روزها را
بی قرار
در انتظار پیامی
صدایی
لبخندی
قدمی
از تو
می گذراندم ٬

ایمان به بودنت را
کجای این راه گم کردم ؟

نمی دانم

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:22 توسط شرمین مهدی زاده |

می گم :
... خسته ام ... معجزه می خوام !
می گه :
خدایا ! یه معجزه برای شرمین بفرست .
ساعتمو نگاه می کنم و با غصه می گم :
ببین ... ساعت یک و نیم ظهره ! خدا هم الآن واسه ی نماز و ناهار تعطیله.
ساعت دو منتظر معجزه می شم ... اما ...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:34 توسط شرمین مهدی زاده |

نوستالژی انگشت های پا !

photo by sameen

این روز ها به لطف تمرین های چند ساعته ی طولانی ، کارهای عقب مانده ی متعدد ، و کار و زندگی زیاد .... دلم برای انگشت های پام تنگ می شه !!! و این " یک نوستالژی " واقعیه !
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:40 توسط شرمین مهدی زاده |

فقط یه خونه ی قدیمی عزیز ٬
۲ تا آدم قدیمی عزیز ٬
یه پیانوی قدیمی عزیز ٬
و یاد نگاه تو
- که این روز ها
دریغش می کنی -
همون آرامش گمشده ی منه ....

مدام در هراسم

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:31 توسط شرمین مهدی زاده |

تصمیم می گیرم به خانواده ثابت کنم که دیگه بزرگ شدم ! تا بلکه انقدر با من مثه دختربچه ی ۵ ساله برخورد نکنن ! ( گرچه ! باور کنین اون موقع کمتر حواس شون به من بود ! )
اعلام می کنم : " شام امشب با من "
مامان که حسابی روز سختی رو گذرونده خوشحال می شه ! اما بابا سر به سر می ذاره ... و با بدقلقی آشپزخونه رو به نفع من ترک می کنه !!
در حقیقت آشپزی من ٬ تدوین تمام مصالح ذخیره شده در یخچاله و تبدیلشون به یه املت مخصوص ! که توش از شیر مرغ پیدا می شه تا جون آدمیزاد !
کلی برای مامان و بابا کُرکُری خوندم که مراقب انگشتاتون باشین و این حرفا !
دیگه همه چی توی ماهیتابه آماده اس و چند دقیقه ی دیگه غذا حاضر می شه !
می شینم پشت پیانو و پیش خودم می گم " به اندازه ی یه سونات هایدن زدن " !
اما !
اتفاقی که میفته اینه که یکی از پاساژای طولانی که خیلی روش وقت گذاشته بودم و خیلی خوب می زدمش ٬ هر کاری کردم نمی تونستم بی غلط بزنمش ! و دوباره با سرعت آروم ... چند بار تمرین کردم ... و حسابی بهش گیر دادم !
کات !
صحنه ی بعد بابام با تلفن اومد جلوی من که " الو ! پیتزا در به در ؟ ۳ تا پیتزا لطفا !! "
بهش اخم می کنم ! اول به خاطر این که موقع پیانو زدن من ٬ اومده با تلفن حرف می زنه ! بعد هم به خاطر این که من " این همه " زحمت کشیدم ! پیتزا چیه !!!
تا این فکرا رو می کنم ٬ یه هو می بینم اوه اوه ! دود و بوی سوخته ی وحشتناک توی همه ی خونه پیچیده !!!! بعله ! من جای ۵ دقیقه ٬ ۴۵ دقیقه پشت پیانو نشسته بودم !
برق هم رفت ! آبروی من هم !
سه تایی پشت میز نشستیم و سه تا پیتزا جلومونه ... بابام زیر چشمی نگاهم می کنه و می خنده ... اما من به جای خوردن ٬ مدام به " سه لا چنگ های پاساژ هایدن" فکر می کنم.

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:36 توسط شرمین مهدی زاده |

اگر من 
کمرنگ ترین ترانه
زیر غبار عینک تو باشم نیز ٬
مأمن من ٬
نگاه توست .

آغوش اتاقک من 
برای تو باز است
تا همیشه
آمدنی شو !

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:42 توسط شرمین مهدی زاده |