تبليغاتX
میان دو سکوت گرد
این که کلی زور بزنی که " آدم حسابی " به نظر برسی ٬ فکر هم کنی که موفق شدی اما چند ساعت بعد بفهمی که اصلا هم به نظر نرسیدی٬ خیلی بده !
ما یه امیر بیشتر نمی شناختیم ! موزیسین بود ! بعد شدن ۲ تا امیر ! اونم موزیسین بود ! بعد تازه گفت در ایتالیا درس می خونه ( دیگه ولایت دل پیرو که مال آدم حسابی هاست .... گرچه یک اینترمیلانیه ... اما خوب آدم که بی عیب نمی شه ! )
خلاصه این که دیروز من و این امیر ٬ رفتیم دیدن اون امیر ! توی کافه شارونا .....
من از دوستی های اینرنتی بیزارم !
من از قرارهای اینترنتی بیزارم !
من اصولا دیگه از آشنا شدن با آدمای جدید بیزارم !
دور و بر خودم انقدر شلوغ شده که مشغول پاکسازی ام !!!! دیگه آدم جدید مدید نخواستم !!!!
اما این امیر جدیده با این که " مال زمان نظام قدیمه !!!! " با این که به آقای توکلی می گه " شهرام ! " اما پیر نیست !!! لا اقل خودشو آپ تو دیت نگه داشته که پیر به نظر نرسه !
کلی خوش گذشت ! کلی حرف زدیم ... اما انگار من بیشتر حرف زدم !!!!  آخه این که در آخر گویا سه سوت من رو کاملا شناسایی کرده و یه پست به استعدادهای من اختصاص داده !

باز جای شکرش باقیه که خیلی وارد جزئیات نشده !!! و اون طور که گفته بود پته ی منو رو آب نریخته !!!
دَمش گرم !!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 9:42 توسط شرمین مهدی زاده |

یه استادی یه روزی سر کلاس گفت که باخ زدن خودِ عبادته .... اون موقع من دستمو بردم بالا و کلی مسخره بازی در آوردم که نماز صبح ۲ رکعت پرلود فوگ ! ظهر و عصر ۴ رکعت پارتیتا ! ....
از این حرفا ... !!
همه هم خندیدیم ( حتی خود استادمون ) ....
اما امروز صبح میون این همه نگرانی ... تنها سبب آرامش من ٬ تمرین پرلود و فوگ باخ بود که تازه شروع کردم .

حالا من هم می گم باخ زدن خودِ عبادته ....

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:27 توسط شرمین مهدی زاده |

به این خیال که می آیی
به پنجره چشم می دوزم

دست های من خالی است
و جیب های من خالی تر ...
کلید آرامش ٬
از کدام سوراخ جیبم
به زمین افتاده ؟
دری را به روی من بگشا
تا شاید از آستانه اش بگذری و به پیش آیی
بیا
و زیباترین حرفت را بگو
و کابوس خاموش سکوت خود را فنا کن

... 

 ساعتی نمی رود
که می آیی
با لبخند
و دست های گرم
و این
مزد رمز زندگی است
مزد صبوری و جسارت


 دختر :
چه سربالايی سختی .. باز خوبه آدم مطمئنه يکی منتظرش هس .. وگرنه به چه عشقی اين سربالايی رو می ره بالا ؟

استاد :
وقتی هم مطمئنی کسی منتظرت نيست ، راحت می ری بالا

دختر :
پس به نظرت چرا من سخت می رم بالا ؟
استاد :
برای اين که مطمئن نيستی ، مرددی ...

شب های روشن

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 22:27 توسط شرمین مهدی زاده |

خود را به دار می آویزیم ....
تا مگر کشته نشویم

تا کابوس تلخ جدایی تصویر نشود ٬
عشق را در جاده ی تقدیر به خدا می سپاریم .

قلبم بوی کافور می دهد
و گونه هایم انگار
به خیسی عادت کرده اند

این تیغ های جدایی
که مدام تن مرا پاره پاره می کند
تاوان کدام گناه من است ؟

تا شاهرگ من
چند زخم مانده ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0:49 توسط شرمین مهدی زاده |

برگی خشکیده بودم
که از هراس کفش های عابرین بی حواس
خود را به دست طوفان تو سپردم

به هر نسیم تو در باد می رقصیدم
و تا می ایستادی ٬
" می افتادم ... می شکستم "

باز طوفانی
باز تعلیقی
باز بی خود از خودی

ایست ...
سقوط می کنم
و


خشششششششش

چه کسی مرا ندید .... ؟
سنگینی پاشنه ی کدام کفش بود ؟

حالا خرده های برگ خشکیده را
رفتگر جارو می کند ....
اما
هیچ کس تکه های آرزوی من را
کنار هم نچید ....

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 20:25 توسط شرمین مهدی زاده |

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:27 توسط شرمین مهدی زاده


parasailing

اینجایم
این بالا
۲۰۰ متر به خدا نزدیک تر
زیر لب ذکری می گویم ...
نه !! کسی صدایم را نمی شنود از اینجا
پس فریاد می کنم تو را ....
آن قدر پر صدا
که بشنود خدا 
قدم به ساحل که می گذارم
تو اینجایی
...
می بینی ؟
خدا هم پیر شده
دیگر گوشش نمی شنود انگار
چیزی که می خواهی را
از نزدیک
و بلند
فریاد کن !
...
بهشت را
چنان زیباتر از رویا
برایت می آفریند
که کاش راه توقف زمان را می دانستی .
بهشت همین جاست

تو
من
و
خدای ما

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 23:29 توسط شرمین مهدی زاده |

۱

خودمو واسه ی بابا لوس می کنم و می گم : " بابا ! این آرین همه اش خمیازه می کشه ! یه چیزی بهش بگو ! "

 بابا هم یکی یه دونه دخترشو شرمنده نمی کنه ٬ یه بادی به گلوش می ندازه و می گه : " هر کی خمیازه بکشه ٬ نمی بریمش سفر ! "

خودش خمیازه اش می گیره ! همه می خندیم .... !

۲

سر بازی فینال توی لابی هتل همه نشسته ان و با هیجان بازی رو نگاه می کنن . فرناندو تورس برای اسپانیا گل می زنه . نصف آدمای توی لابی بلند می شن و جیغ می کشن و شادی می کنن ! یکی این وسط بالانس می زنه و لیوان نوشیدنی اش رو میندازه هوا و تمام هیکلش خیس می شه و لیوانو دوباره می گیره ... خلاصه جینگولک بازی در میاره !
از فردای اون روز هر جا اون آقاهه رو دیدم بلند بلند به فارسی توی روش خندیدم و برای همه ی آدمایی که اون صحنه رو ندیدن توضیح دادم که " هاها ! یک دیوونه بازی هایی در میاورد این آقاهه که نگو ! "
با دوستم بعد از چند روز سوار آسانسور شدیم ٬ قبلش رفته بودیم با مسوولین هتل یه کم صحبت کرده بودیم ... شکر خدا آنتالیا هیچکی انگلیسی حرف نمی زنه و اگه این دوستم ۲ کلوم ترکی نمی دونست ما بدبخت شده بودیم !!خلاصه سوار آسانسور که شدیم طبقه ی بعد در باز شد ٬ همون آقاهه سوار شد ! به دوستم گفتم : " این یارو که سوار آسانسور شد رو ببینش . " دوستم برگشت که نگاهش کنه . همون موقع آقاهه به دوستم به فارسی گفت : " ببخشید آقا !! شما که ترکی بلدین می شه منو کمک کنین ؟ " قیافه ی من بخت برگشته دیدنی بود توی آسانسور !!!!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 15:12 توسط شرمین مهدی زاده |

۱ ( و تابستانی که در این نزدیکی است !! )

امتحانا بالاخره تموم شد و حالا خیالم راحت تره . من از جلسه ی اول این ترم ٬ اضطراب این امتحانای آخرمو داشتم ( پیانو و اجرای صحنه ) ... و این که تموم شد کلی جای خوشحالی داره ( نه این که لزوما آیا Happy Ending شد یا نه !! ) امتحان آخرمون دیروز قرار بود ساعت ۸ شروع شه ... نوبت من ساعت ۵ بعد از ظهر رسید .... و من انقدر تمام مدت هیجان زده بودم که بهش عادت کرده بودم وقتی رفتم روی سن !!!
تا برسیم تهران و کمی تهران و شرق و غرب کنیم و یه شامی ( یا ناهاری ٬ یا حتی صبحانه ای !!! ) به بدن بزنیم (!) ساعت ۱۰.۳۰ می رسم خونه و .... تخت می خوابم بی دغدغه .


۲ ( ساندویچ مغز و زبان )

این استعداد خاص من در کار کردن زبان قبل از مغز ( یا حتی گاهی تنها کار کردن زبان بدون مغز ! ) به قدری تازگی مورد آزار عزیزانمه که باید یه فکری به حالش بکنم .
دیروز موقع برگشتن از هر چند تا جمله ای که می گفتم ٬ یکی اش یه تیر می شد می خورد تو تخم چشم یه عزیزی و من تازه بعدش غصه می خوردم ! تازه اگه فکر می کنین اون موقع عذر خواهی می کنم ٬ سخت در اشتباهین !!!! من گاهی این قدر مغرور می شم که حالم از خودم به هم می خوره !!!

۳ ( آریا برای پیانو و ویولونسل - باباجانیان )

از هم که جدا می شویم
صدای موسیقی
مدام در ذهنم می پیچد
حضور تو اینجا
صدای ویولونسلی می داد
که نگار می زد
صدای درد و عشق
خواستن و نداشتن

(الان یادم میفته. دقیقا یک سال پیش بود که خانه ی هنرمندان من و نگار این قطعه رو اجرا کردیم ... دلم تنگ شد ! )

۴ ( مارکوپولو در سفر )

شروع یه تعطیلات خوب ....
یک هفته سفر با مامان و بابا و آرین .... واقعا خیلی بده که یادم نمیاد آخرین سفر ۴ نفره ی ما چند سال قبل بوده و به کجا .... خدا کنه خوش بگذره !

۵ ( تو برای همیشه )

موسیقی پر غم چشمان تو
همان آداجیوی محبوب من۱ است
که با هر نگاه
نفس را در سینه ام
حبس ابد می کند

Adagio - Landscape in the mist- Eleni Karaindrou ۱

۶ ( سوتی ؟! )

این که آدم به جای بیماری ADHD جلوی یه مشت آدم رو در واسی دار بگه ADSL خیلی بده ؟؟؟
من تکذیب می کنم !!!

۷ ( وداع )

هیچ می دانستی ؟
این دستهایی که تنهایشان گذاشته ای
روزانه
برای تو
یک دور تسبیح سفید
دعا می کند
و تو این قدر راحت
از کنارشان می گذری
عابر پیاده ی این خیابان خلوت ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:54 توسط شرمین مهدی زاده |

توی دانشگاه قبلی ٬ سر امتحان پایان ترم که می شد ... آقای خرمشاهی میون یکی دو تا قطعه ای که توی اون ترم خودتو کشته بودی و زده بودیش رو از قبل انتخاب می کرد و ما هم روز امتحان می رفتیم واسه اش از روی نت می زدیم ! و تازه غر می زدیم که وای ! چه امتحان سنگینی !!!! هه هه هه !!!

توی این دانشگاه ۵ تا قطعه ازت می خوان که همه شونو هم حفظ تحویل می گیرن و هیئت ژوری می شینه ٬ شامل تمام اساتید پیانویی که کلی اسم در کردن و غولن !

روز امتحان تمام اعضای داخلی بدنت ( اعم از مری معده کلیه کبد نای نایژه روده ها ! ) در حلقومت قرار داره و داری می میری ... هیچ چاره ای نداری مگر این که به ترتیب " تمام جلسات " کلاس های دکتر وثوقی ( همون استاد عزیز درس اجرای صحنه ) رو توی ذهنت مرور کنی و به خودت بقبولونی که وقتی که همه ی حرفای آقای وثوقی رو رعایت کنی ٬ دیگه چیزی برای ترسیدن وجود نداره !!!

نوبتت می شه و داخل می شی ! دیگه انقدر اعتماد به نفس داری که داری بالا میاری !!!! می شینی با شهره قاجار سر تلفظ صحیح اسمت (به فتح شین !!! ) کل کل می کنی و دیگه فکر می کنی خدا رو هم بنده نیستی ! یه لبخندی به هیئت ژوری می زنی که یعنی ریز می بینمتون ! و یه نگاهی به استادت می کنی که یعنی خیالی نی ( نیست ) !!!!

پشت ساز که می شینی دست هاتو میاری بالا که بذاری روی ساز ٬ می بینی داره می لرزه ! صدای آقای وثوقی تو گوش ات می پیچه که " خوب باید بلرزه ! قلبت هم تند تند می زنه ! چه آدرنالینی ! خوب طبیعیه ! اصلا اگه نلرزه طبیعی نیست ! "
به خودت افتخار می کنی که انقدر شاگرد خوبی هستی که تمام حرفای آقای وثوقی یادته !! به هیجان نت شروع فکر می کنی و دیگه هیچی ! پس با خیال راحت ٬ قطعه ات رو شروع می کنی !!!!!

همه چی خوب و طبیعیه ! صفحه ی اولت که تموم می شه مدام توی دلت به خودت یادآوری می کنی که " تریل " های فلان قسمت رو " تیز " بزن !!! اما یه هو میناسکانیان می گه خوبه ! برو فوگت رو بزن !

و به هم می ریزی ! دیگه هی به خودت می گی یعنی بدشون اومده که قطع کردن ؟ ای وای ! کجاشو بد زدم !؟
بعد خودتو جمع و جور می کنی و می گی بی خیال ! می ری سراغ فوگ ! باز ۵-۶ خط می زنی و می گن قطعه ی بعد .....
و این حس ها با هم زیادی مخلوط می شه ـ ماژور و مینور ٬ غمگین و شاد ٬ کند و تند ، کاراکترها ٬ لحن اجرای هر دوره - و این یه اتفاق پیش بینی نشده است !
تمام تنت یخ می زنه و غرق عرق می شه .... انقدر که انگار صورتتو با آب شستی .... و اتفاق بد دقیقا در آخرین صفحه ی آخرین قطعه میفته !!!!! عرقت از روی پیشونی سر می خوره توی چشمات و تو دیگه نمی بینی !!!! و محکوم به برداشتن دستت از روی ساز هستی !!!
و این خیلی حیفه !!!!!!!!

حالا صبر می کنیم ببینیم نتیجه اش چی می شه !!!!!!
البته هیئت ژوری احوالمو که دید کلی دلش به حالم سوخت ! اما ... تا چی پیش میاد !
فقط غصه ی نگاه نگران آقای الهامیان ( استاد پیانوم ) رو می خورم .
دعا کنین !

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 0:28 توسط شرمین مهدی زاده |