تبليغاتX
میان دو سکوت گرد - امان از " سه لا چنگ های پاساژ هایدن ! "
تصمیم می گیرم به خانواده ثابت کنم که دیگه بزرگ شدم ! تا بلکه انقدر با من مثه دختربچه ی ۵ ساله برخورد نکنن ! ( گرچه ! باور کنین اون موقع کمتر حواس شون به من بود ! )
اعلام می کنم : " شام امشب با من "
مامان که حسابی روز سختی رو گذرونده خوشحال می شه ! اما بابا سر به سر می ذاره ... و با بدقلقی آشپزخونه رو به نفع من ترک می کنه !!
در حقیقت آشپزی من ٬ تدوین تمام مصالح ذخیره شده در یخچاله و تبدیلشون به یه املت مخصوص ! که توش از شیر مرغ پیدا می شه تا جون آدمیزاد !
کلی برای مامان و بابا کُرکُری خوندم که مراقب انگشتاتون باشین و این حرفا !
دیگه همه چی توی ماهیتابه آماده اس و چند دقیقه ی دیگه غذا حاضر می شه !
می شینم پشت پیانو و پیش خودم می گم " به اندازه ی یه سونات هایدن زدن " !
اما !
اتفاقی که میفته اینه که یکی از پاساژای طولانی که خیلی روش وقت گذاشته بودم و خیلی خوب می زدمش ٬ هر کاری کردم نمی تونستم بی غلط بزنمش ! و دوباره با سرعت آروم ... چند بار تمرین کردم ... و حسابی بهش گیر دادم !
کات !
صحنه ی بعد بابام با تلفن اومد جلوی من که " الو ! پیتزا در به در ؟ ۳ تا پیتزا لطفا !! "
بهش اخم می کنم ! اول به خاطر این که موقع پیانو زدن من ٬ اومده با تلفن حرف می زنه ! بعد هم به خاطر این که من " این همه " زحمت کشیدم ! پیتزا چیه !!!
تا این فکرا رو می کنم ٬ یه هو می بینم اوه اوه ! دود و بوی سوخته ی وحشتناک توی همه ی خونه پیچیده !!!! بعله ! من جای ۵ دقیقه ٬ ۴۵ دقیقه پشت پیانو نشسته بودم !
برق هم رفت ! آبروی من هم !
سه تایی پشت میز نشستیم و سه تا پیتزا جلومونه ... بابام زیر چشمی نگاهم می کنه و می خنده ... اما من به جای خوردن ٬ مدام به " سه لا چنگ های پاساژ هایدن" فکر می کنم.

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:36 توسط شرمین مهدی زاده |