تبليغاتX
میان دو سکوت گرد - سقوط
روز آخر سفر ... رفتیم دم در یه رستوران از ماشین که پیاده شدیم ٬ مرجان رفت داخل رستوران ٬ من هم رفتم دستشویی . وقتی داشتم دستم رو می شستم احساس کردم که زیر پام مایع دستشویی ریخته ... همون جا کلی دقت کردم که زمین نخورم ! داخل رستوران شدم ... داشتم این ور و اون ور دنبال مرجان می گشتم که ببینم کجا نشسته ٬ کشف اش کردم ! تا اومدم به سمتش دور بزنم یه هو دیدم دو تا پاهام رو زمین نیست ( امان از صافی ته کفش های آل استار ! ) شروع کردم به سقوط کردن با سرعت زیاد و برخورد به تیزی ستون سنگی ای که دقیقا در چند متری من بود ....

همه ی اتفاقا از اینجا به بعد شاید در کمتر از یک ثانیه افتاد :
خوب عکس العمل طبیعی هر کسی اینه که دستهاشو بگیره جلوی صورتش که با دک و دماغ به ستون برخورد نکنه ! من هم مثل همه ی آدم های طبیعی (!) همین کار رو کردم ! اما یه هو یادم افتاد که :
" الاغ ! تو پیانیستی ! ممکنه این اتفاق باعث بشه انگشت هات رو برای همیشه از دست بدی ! بهتره یه ترشیده ی پیانیست باشی ٬ تا یه هیچ کاره !!! "
با توجه به این نتیجه گیری دست هامو از جلوی صورتم برداشتم ! و چشمهامو بستم که نبینم چه بلایی به سرم میاد !
اما انگار خدا هوای منو داشت ! چون یک عدد گارسون منو همون جا هُل داد ! و من به جای سقوط مستقیم ٬ از پهلو خوردم زمین !
الان ٬ من ٬ هم انگشتهامو دارم و هم دماغمو !!!!! اما از انتخابی که کردم واقعا به خودم افتخار می کنم !

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 13:51 توسط شرمین مهدی زاده |