خودمو واسه ی بابا لوس می کنم و می گم : " بابا ! این آرین همه اش خمیازه می کشه ! یه چیزی بهش بگو ! "
بابا هم یکی یه دونه دخترشو شرمنده نمی کنه ٬ یه بادی به گلوش می ندازه و می گه : " هر کی خمیازه بکشه ٬ نمی بریمش سفر ! "
خودش خمیازه اش می گیره ! همه می خندیم .... !
۲
سر بازی فینال توی لابی هتل همه نشسته ان و با هیجان بازی رو نگاه می کنن . فرناندو تورس برای اسپانیا گل می زنه . نصف آدمای توی لابی بلند می شن و جیغ می کشن و شادی می کنن ! یکی این وسط بالانس می زنه و لیوان نوشیدنی اش رو میندازه هوا و تمام هیکلش خیس می شه و لیوانو دوباره می گیره ... خلاصه جینگولک بازی در میاره !
از فردای اون روز هر جا اون آقاهه رو دیدم بلند بلند به فارسی توی روش خندیدم و برای همه ی آدمایی که اون صحنه رو ندیدن توضیح دادم که " هاها ! یک دیوونه بازی هایی در میاورد این آقاهه که نگو ! "
با دوستم بعد از چند روز سوار آسانسور شدیم ٬ قبلش رفته بودیم با مسوولین هتل یه کم صحبت کرده بودیم ... شکر خدا آنتالیا هیچکی انگلیسی حرف نمی زنه و اگه این دوستم ۲ کلوم ترکی نمی دونست ما بدبخت شده بودیم !!خلاصه سوار آسانسور که شدیم طبقه ی بعد در باز شد ٬ همون آقاهه سوار شد ! به دوستم گفتم : " این یارو که سوار آسانسور شد رو ببینش . " دوستم برگشت که نگاهش کنه . همون موقع آقاهه به دوستم به فارسی گفت : " ببخشید آقا !! شما که ترکی بلدین می شه منو کمک کنین ؟ " قیافه ی من بخت برگشته دیدنی بود توی آسانسور !!!!