از دفتر روزانه هاى مهر ٩٢

خواب ديدم :

با مامان نيره توى اتاق نشيمن نشستيم دوتايي، يه پيرهن سرمه اى پوشيده كه يقه عجيب اسپانيايى داره و يه دامن ذغالى تا روى زانو، به لب هاى نازكش ماتيك زده و بوى عطر زنونه ش اتاق رو برداشته، يه رج گردنبند مرواريد بلند گردنشه ،پايين دامنش رو مدام با دست صاف مى كنه و مى گه چرا نمياد ، ... اتاق كاملا جمع و آماده پذيراييه، حياط رو نگاه مى كنه ، بهم مى گه پاشو بريم حياط رو بچينيم و بريم بيرون بشينيم ، غرغر مى كنم كه اين همه اين جا رو جمع كرديم خب همين جا بشينيم ، .... درِ حياط رو از توى اتاق نشيمن باز مى كنه و مي ريم توى حياط ،... مى خنده و پر از ذوقه ، .... با هم ديگه اول حياط رو آبپاشى مى كنيم، بعد ميز توى حياط رو مى چينيم ، ... بعد صندلى رنگى هاى توى حياط رو در مياريم از انبار دونه دونه و گردگيرى مى كنيم و مى ذاريم توى حياط ، ظرف آجيل و هندونه و بيسكوييت ها رو مياريم روى ميز مى ذاريم، چاى مى ريزيم و مى شينيم
مى پرسم مامان نيره ، كى قراره بياد ؟
مى خنده
يادم ميفته مامان نيره مُرده
گريه م مى گيره مى گم تو رو خدا كى قراره بياد ؟
مى گه چرا نيومد ؟ بلند مى شه ، ...دامنش رو صاف مى كنه و دستى به مو هاش مى كشه، روش رو مى كنه به طرف حياط بالا و داد مى زنه : حسن ! چايي سرد شد... با گريه از خواب بيدار مى شم
----------------- اين ،آخرين بارى بود كه خواب مامان نيره م رو ديدم

مى دونم كه ديگه ، بعد از چند سال انتظار الان دوباره كنار هم خوشن.....
مامان نيره جانم، چشمت روشن ... فقط دلم تنگ مى شه.... #مامان_نيره #باباحسن

عزاى مكرر يك فاجعه

نشستيم دور هم و بعد از چند هفته پر تنش ، داريم خوش مى گذرونيم

باباحسن لبخند مى زنه و همه مون رو نگاه مى كنه انگار دنبال يكى بگرده... رو مى كنه به مامان و ميون قهقهه هاى خنده ما ، مى گه : برو شماره نيره رو بگير باهاش حرف بزنيم همگى

همه لال مى شيم

مامان مى گه: چى؟ جمله ش رو تكرار مى كنه

من از سر ميز بلند مى شم و پله ها رو پايين مى رم

صداى مامان رو مى شنوم كه با آرامش براى باباحسن توضيح مى ده كه مامان نيره سه ساله مرده .... و باز توضيح مى ده كه تغييرات جديد قرص هاى باباحسن ، باعث اين فراموشى شده و اين بار چندمه كه اين رو دارن براش توضيح مى دن ....

جرات نمى كنم برگردم و صورتشو نگاه كنم .....پشت پيانو مى شينم و براش آهنگاى محبوبشو مى زنم ..... 

اشكام بى وقفه پايين مياد .........

 

براى يك جدايي ، چند بار بايد از نو عزادارى كرد ؟

 

طفلك من ......

پروژه ی " های سیکرت " 200 روزه !

به 150-200 نفر زنگ زدم یا پیغام رسوندم !
اما هیچ کدومش به اندازه ی این یکی بهم نچسبید !
این که به یه " نا ممکن " زنگ بزنی و راضیش کنی کاری که برای هیچ کسی تا به حال نکرده رو برای تو بکنه .... این یعنی موفقیت !
:-ذوق
برای چیزی که حتی نمی تونم به زبون بیارمش !

11

شب يلداس ، همه مون دور هم جمع شديم توى اتاق نشيمن. روی میز وسط اتاق ، ظرف های میوه و انار دون کرده و هندونه و آجیل و میکادو و بشقاب های دُور رنگی و کاسه های کوچیکِ کریستالی خود نمایی می کنن .
من هشت نه سالمه، آرين داره بهم ياد مى ده با پوست پرتقال و تراش ، چطور بين دو تا خودکار ، تارعنكبوت درست كنم، بابا و دايى حميد هم روی کاناپه نشستن و دارن تخته نرد بازى مى كنن ، صدای مجادله های گاه و بیگاه من و آرین ، و صدای کُری خووندن های بابا و دایی حمید تمام اتاق رو پر کرده.
مامان از آشپزخونه گلپر آورده و مشغول ريختنِ انار ، توى كاسه هاى كوچولوئه ، خاله خندان كه انوشيروان رو حامله س، داره خريدهاش رو به مامان نيره نشون مى ده و باباحسن هم توى اتاق كارش مشغول مطالعه س.

صداهای ما که بالا می گیره ، مامان نيره برای تموم شدنِ قائله، بهم مى گه که برم حافظ رو بيارم که فال بگیریم . من مى پرم از اتاق مى رم بيرون و پله ها رو تند مى رم بالا. صداى باباحسن رو مى شنوم كه داد مى زنه " يواش توله سگ! ميفتى!" 

از كنار تخت مامان نيره حافظش رو بر مى دارم و ميام پايين . به پاگردِ جلوی اتاقها كه مى رسم ، باباحسن هم مياد و موعظه رو شروع مى كنه كه " اين پله ها ، چوبى و قديمى ان ، لق شدن ، مى شكنن ها ، ... من برای خودت می گم . موقع بالا پایین رفتن از این پله ها بیشتر باید مراقب باشی "

مامان نيره مثل همیشه میاد و ميونه رو مى گيره و همه با هم برمی گردیم توی اتاق نشیمن، مى رم توى بغل مامان نیره مى شينم و حافظ رو مى گيرم دستم و با اصرار از مامان نیره می خوام که اجازه بده حافظ رو من باز کنم.
همه آروم دور ميز مى شينن و كاسه های انارشون توى دستشونه و مشغول خوردنن ، با هیجان کتاب رو باز می کنم و می دم به مامان نیره ، اما بهم مى گه كه من بخوونم و خودش كمكم مى كنه .قبول می کنم و میونِ سکوت همه ، با صدای بلند و دکلمه واری می خوونم :

اى فروغِ ماهِ " حَسَن" ، ....
همه مى خندن ، من از اشتباه خودم خجالت می کشم و از خنده ى همه ، ناراحت می شم و اخم مى كنم . همچنان صدای خنده ی همه و تکرار عبارت ِ " ماه ِ حَسَن " ادامه داره که آرين مى ايسته و از همه عكس مى گيره ، با دیدن ِ نورِ فلاش ، همه ساکت می شن و به سمت آرین برمی گردناز دوربين صداى جمع شدنِ فيلم عکاسیِ داخلش مياد ، بابا مى گه " آخ آخرین عکس دوربین بود ، كاش بی هوا عکس نمى گرفتى ، بعد از شام سر فرصت مى گرفتيم. "

بعدها که این حلقه عکس چاپ شد ، بابا یه کپی از این عکس رو هم به مامان نیره داد .
باباحسن دستش دور شونه مامان نيره س و داره با مهربونی بهش نگاه مى كنه ،نور فلاش دوربین ، دقيقا توى شيشه عينك مامان نیره خورده ، من اخم كردم و دست به سينه دارم توى دوربين رو نگاه مى كنم ، بابا نصف صورتش توى كادر نيست، دايى حميد هم حواسش به پیپ و فندکشه،خاله خندان پشتش به دوربينه، مامان هم مثل همیشه پلك زده.
اون موقع به نظرم این عکس، عکس ِ خوبی نمیومد و واقعا دلیل علاقه ی مامان نیره رو به این عکس نمی فهمیدم،امروز اما تازه می فهمم که عجب عكس زنده و پر خاطره ایه.

پشت عكس رو نگاه مى كنم ، مامان نيره با دستخط لرزونش نوشته "يلداى يكهزار و سيصد و شصت و نه"

10

اینستاگرام 15 ژانویه 2016:


سفر كه مى خواستم برم، قبلش كه منو مى ديد ، بهم به اصطلاح "اُقُر راه" مى داد ( فك مى كنم همينجورى نوشته مى شه يه اصطلاح آذرى به معنى " سفر بخيرى" ) يه مبلغ كوچيكى پول ، كه من هميشه باهاش سوغاتى مى گرفتم براى خودش،..... آخرين بار ، قبل از سفر اصفهانم ، بهم اقر راه داد و من براش از روبروى زاينده رود يه جعبه مارمالاد ( حتى يادمه اسم برندش آچاچى بود) گرفتم ،.... مارمالاد دوست داشت و هميشه روى ميز اتاق نشيمن يه ظرف كوچولو مارمالادهاى رنگى داشتيم ، امروز غروب ، كه توى كوچه پس كوچه هاى زيباى بخش آسيايى استانبول از پياده روى خسته شده بودم ، نشستم توى يه كافه كوچيك خيابونى كه چاى بخورم. وقتى كنار چاييم ، يه دونه مارمالاد كوچولو ديدم ، تمام صورتم پر لبخند شد .....
تولدت مبارك دوست ماهم :*

موسيقى متن: سارى گلين

9

اینستاگرام 28 مارچ 2015 :


مامان نيره از چند روز قبل همه مون رو اجير مى كرد به شست و شو و گردگيرى و جمع و جور و خريد و چيدن شيرينى ها و ميوه ها، .... ظرف آجيل كريستال و نقره اى بود ، يه سينى بزرگ برنجى براى ميوه ها ، بلور هاى دسته نقره براى شيرينى هاى لقمه اى مخصوص عيد، بشقاب هاى سفيد با خط باريك آبى دورشون، فنجون هاى قهوه و استكان نعلبكى هاى كمر باريك دسته نقره اى براى چاى،...... روز مهمونى ، موهاشو بيگودى مى پيچيد و روى لبهاى باريكش ماتيك مى زد و گوشواره هاى بزرگ مرواريد و گردنبندهاى بلند مرواريد رو روى هم مينداخت،عينك مخصوص روزهاى مهمونيش رو مى زد و توى سالن تا لحظه آخر با پارچه ى كوچكى مشغول گردگيرى بود ،..... مهمونها كه وارد مى شدند ،... مثل مرواريد مهمونى از شيكى و زيبايي مى درخشيد ..... فردا حتما ميون ما مى چرخه و مراقبه كه همه چيز مرتب باشه ....

8

اینستاگرام 20 ژانویه 2015:

از وقتى كه خيلي بچه بودم ، روى نرده ها كه سُر مى خوردم، مامان نيره آروم روى گونه ش مى زد و مى گفت آخه شرمين ، تو مگه پسرى ؟ ، باباحسن هم بادى به صداش مى نداخت و مى گفت توله سگ ! نرده ها لق شدن، ميفتى سرت ميشكنه ،... و نهايتا مجبور مى شدم خودم يورتمه بيام پايين ، .... دو تا ، دو تا ، دوتا ، .... و دوتاى آخر رو مى پريدم ،..... هنوزم همه پله ها رو به ياد همون روزا دوتا دوتا دوتا ، و چندتاى آخر رو مى پرم ،...
بعدتر ها مامان نيره كه چشمش كمتر مى ديد، گوشه پله ها رو چسب سفيد زديم كه راحت بتونه پله ها رو تشخيص بده، .... هنوز كه هنوزه همه پله ها رو همين جورى ميام پايين،... اما به اينجا كه مى رسم ،چشمم قفل مى شه به چسب هاى سفيد روى پله و يواش مى رم و توى دلم ياد صداى قدم هاى مامان نيره روى پله ها ميفتم، يه ١٠ تا پله ، يه پاگرد ، يه ٦ تا ،... و اون موقع مامان نيره ميومد توى اتاق نشيمن

7

اینستاگرام 13 ژانویه 2015 :

زنگ كه مى زدم كه مى خوام برم و شب بمونم، هميشه ازش مى پرسيدم:
مامان نيره، مهمون-كوچولو نمى خواين؟
با صداى خوشحال و لرزونش هميشه جواب مى داد بله كه مى خوايم، بله كه مى خوايم !

شباى زمستون كه پيشش مى موندم، لباسش اغلب يه "پولو نِك " ِ شيرى بود و " روب دُ شامبر" ِ قهوه اى نخى روش ، اگه سرد تر هم مى شد يه ژيله ى بافتنى شيرى هم روش مى پوشيد ، جوراب هاى پشمى ، و دمپايى هاى طبى سرمه اى پررنگ،
يه راديوى سونى داشت كه تا آخرين روز هم توى كاور و جعبه اى كه خريدارى شده بود، نگهدارى مى شد،
بعد از شام ، مى رفتيم توى تختش و مى نشستيم، چراغ مطالعه بالاى سرش رو روشن مى كرديم و راديو آمريكا رو گوش مى كرديم،
در طول اخبار، هزار بار چك مى كرد كه پتو روى من باشه و من سرما نخورم،
بعد از اخبار، حافظ محبوبش رو از بالاى سرش بر مى داشتيم و مى خوونديم، با حوصله اصلاحم مى كرد و معنى مى كرد برام،
بعد از حافظ اگه از جدول بعد از ظهرش ، چيزى باقى مى موند، دوباره مى نشستيم سرشون،
آخر شب هم باهام تا بالا، دم اتاقم ميومد تا مطمئن شه كه اتاقم گرمه و همه چى رو به راهه
هميشه روزهايى كه مى دونست قراره بمونم، "هوا" رو روشن مى كرد و پتوهاى خودش و پتوهاى اتاق نشيمن رو مى برد توى اتاق من ، تا من يخ نزنم، و البته با وجود تمام تلاشهاش ، هميشه هم اون اتاق سرد بود !
و صبح روز بعدش هميشه من با صداى گفتگوى باباحسن و مامان نيره از پايين پله هاى اتاق من ، از خواب بيدار مى شدم
بابا حسن با صداى بلند به قصد بيدار كردن من :
- تا لِنگِ ظهر ؟ تا لنگ ظهر ؟
مامان نيره يواش زمزمه مى كرد:
- حسن ، بذار بخوابه هفت صبحه تازه
- من از ٥ بيدارم!!!
- عيب نداره، جوونه ، بذار بخوابه
- خير ! بايد ياد بگيره به موقع بيدار شه

- بيا بريم ميز صبحانه رو بچينيم بعد من خودم بيدارش مى كنم
باباحسن باصداى بلند:
توله ! بيدار شو ! ظهره !

من در حالى كه دو تا پتو دور خودم پيچيدم، در اتاقو باز مى كنم و ميام بيرون ،
مامان نيره :
سلام مهمون-كوچولو !

دو روز مونده به تولدت و مهمون كوچولو اومده باهات قهوه بخوره، تولدت مبارك محبوب ترينم
:-*
دلم برات تنگ شده مامان نيره م

6

اینستاگرام 28 نوامبر 2014 :

نرگس واسه من مامان نيره س،.... گل محبوبش بود و من هميشه براش مى گرفتم، هميشه دعوام مى كرد كه چرا پولاتو خرج مى كنى، اما از اون لبخند ِ روى صورتش معلوم بود كه چه ذوقى كرده...
با هم مى رفتيم و از مهمونخونه گلدون مياورديم و مي برديم اتاق نشيمن،
گلدون رو هميشه مى ذاشت اون سمت ميز كه من نشستم
عطر نرگس كه مى پيچيد توى اتاق و شيرقهوه هايى كه با ميكادو مى خورديم و هر از گاهى نگاه مى كرد به گل ها و مى گفت زرد و سفيد تركيب رنگ قشنگى دارن ،.... مى بينى؟
مامان نيره م نوبرونه كردم نرگس امسالو

5

اینستاگرام 6 نوامبر 2014:


شب سرد پاييزى ، منزل پدربزرگ ، نوستالژى شب هايى كه مامان نيره كنار ميز صبحونه مى نشست باباحسن روى صندلى پيانو كنار من ، و بابا و انوش كوچك ژست گيتار زدن مى گرفتن ، خاله خندان و مامان و آرين از بالاى پله ها، دايى حميد دور ميز ناهارخورى -قطعا اگه به جمع مون خاله كتى و عمو جف اضافه مى شدند،اونا كنار پيانو مشغول رقص دو نفره بودند ؛)-، همه با هم مى خونديم و با وجود صورت پرلبخند مامان نيره من هميشه به غم پشت چشمهاش فكر مى كردم ، كه از پشت عينك ته استكانيش هميشه معلوم بود، #حسرت روزهايي كه رفت

4

اینستاگرام : 31 اکتبر 2014:

هرچيزى كه مى نوشتم ، از انشا و مقاله تا داستان كوتاه و نيمه بلند ، با حوصله مى خوند و در موردش كلمه به كلمه حرف مى زديم و اصلاحم مى كرد.
هفده هيجده ساله كه بودم ، اولين شعرى كه نوشتم رو براش بردم كه بخونه، يه شعر كوتاه عاشقانه ، كه يك روى كاغذ با خودكار آبى نوشته بودم

توى اتاق گوشه تختش نشسته بود و طبق معمول مشغول جمع و جور بود، بهم گفت خودت بخوون ، گفتم روم نمى شه ،
از خجالت ، ورقه رو پايين تختخوابش گذاشتم و رفتم بيرون اتاق منتظر موندم ، تا شعرمو بخوونه،
صداى برداشتن ورقه شعرم رو شنيدم و صداى جلد عينكش ، مى تونستم تجسم كنم كه عينكِ خوندنش رو برداشته و مشغول خوندن شده
يه دور شعرمو توى دلم مرور كردم
و مى دونستم كه الان خوندنِ شعرم رو تموم كرده
رفتم تو
گفتم خب؟
با لبخند جواب داد : عاشقيت هم اگه به بدىِ شاعريت باشه كه ديگه واويلا!
برو كتاب جهانبانى رو بيار با هم شعر بخوونيم !

دلم تنگه مامان نيره

3

اینستاگرام 16 جون 2014 :

يادمه كوچولو بودم ، يه بار كه با مامان نيره م توى حياط نشسته بوديم و توى بشقاباى "دور رنگى" مشغول ميوه خوردن بوديم، ازم پرسيد چه ميوه اى رو از همه بيشتر دوست دارى؟ من داشتم تلاشم رو مى كردم كه يكى رو ميون چند تا كانديدم انتخاب كنم، به نتيجه نرسيدم ، گفتم نمى دونم، شما چى؟ بلافاصله گفت "انگور ياقوتى "، اول اين كه اسم قشنگى داره ، دوم اين كه مزه ش كاملا به اندازه ترش و شيرينه ، و سوم هم اين كه ببين چه منظم و زيبا كنار هم قرار گرفتن ..... يادمه همون روز ، آداب خوردن انگور رو بهم ياد داد :) الان كه نوبرونه مى كنم انگور ياقوتيو ، دلم برات يه ريزه شده مامان نيره قشنگم

2

اینستاگرام 14 می 2014 :

من / مامان نيره / سهراب سپهرى / نوه ى لوس پونزده سال پيش از مامان بزرگش پرسيد :سهراب دوست دارين؟/ مامان نيره ش گفت نه! / حالا ، سال مامان نيره ، زوركى ، دارم براش سهراب مى خونم ، چون هيچ شاعرى هيچ جا نمى گه "بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايى من بزرگ است "

1

اینستاگرام 11 فوریه 2014:

"خونه " براى من ، همين جاست .... من و آرين و انوش ، نشستيم و روى صندلى هاى بيرون اتاق نشيمن ، داريم ناهار مى خوريم و تلويزيون نگاه مى كنيم ، مامان و دايي حميد سر ته ديگ هاى سيب زمينى و پيازچه با هم معامله كنن ، مامان نيره حواسش به اين باشه كه همه خوب غذا بخورن ، باباحسن حواسش به اين باشه كه مامان نيره گوشت هاى غذاش رو بخوره ، خاله خندان سر غذا حرف نمى زنه ،... اين يعنى غذاش خوشمزه س ، بابا خوشحال باشه كه مامان نيره براى بابا عدس پلوى بدون كشمش و خرما جداگانه كشيده ،....
" خونه " براى من تا هميشه همين جاست

اردی ب ه ش ت .......

اردیبهشت همیشه ماه مامان نیره س برام ...
ماه عطر گل
ماه هوای ماه
ماه چیدن میز توی حیاط پایین و هندوانه و بشقابای دور رنگی ....
ماه شیراز
ماه شعر
ماه رفتن مامان نیره
ماه شروع
...

فراموشی

شیمبورسکا توی اون شعر معروفش می گه :

بالاخره هر آغازی
فقط ادامه ایست
و كتاب حوادث
همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

بعد از یک ماه بیماری ... از تخت بلند می شم .... املت غریبی از سبزیجات و پنیر درست می کنم ، چای می ریزم و می رم توی بالکن می شینم .... کنار شمعدونی هایی که امروز از همیشه زیباترند ....
همه چی همونه ... اما یه فرقی کرده ....
نمی فهمم ....
دقیقا انگار یه سریال که همیشه به موقع دنبال می کردم رو این بار قسمت جدیدش رو دارم از نیمه می بینم ... کارآکتر های آشنا ... رفتارهای غریب .....
چی گذشته به من ، ماه قبل ؟
یادم نیس ....

تبدیل " زمان " به " مکان " *

می گه یادت نره موزه معصومیت بری ....
برام تعریف می کنه ازش .... گوشی رو که می ذارم ، می رم نشر ثالث و کتابشو می گیرم .... می آم خونه و تا موقع رفتن به فرودگاه ، کتاب رو تموم می کنم .....
کتاب رو توی چمدونم می ذارم ....
به استانبول که می رسم ، از چند نفر درباره موزه می پرسم ... کسی چیزی نشنیده .... بالاخره از گوگل آدرسش رو می گیرم ، روی نقشه پیداش می کنم، از هتل 10-15 دقیقه پیاده راهه ....
از کوچه پس کوچه های خیابون استقلال عبور می کنم و به ساختمان قرمز موزه می رسم .... نفسم بند میاد ... با پاهایی لرزون وارد موزه می شم ... کسانی که کتاب رو همراه داشته باشن احتیاجی به خرید بلیت ندارن .... پس من فقط یه " راهنمای صوتی انگلیسی با صدای خود پاموک " کرایه می کنم و وارد می شم ... هیشکی نیس ... انگار واسه من خالی کرده باشن اونجا رو .... قدم می زنم بین خاطرات " کمال " ... انگار که توی دفترخاطراتش دارم راه می رم .... حالم بده و نفسم بالا نمیاد .... یه دور کل موزه رو می چرخم بدون این که هیچ چیزی رو نگاه کنم .... و بعد دوباره برمی گردم و با دونه دونه ی باکس های موزه رو نگاه می کنم .... به صندوقم فکر می کنم .... صندوق کوچیکی که قبلا پر همین دست خاطرات بود ....
و فکر می کنم صندوقچه این آقاهه چه بزرگه ....
از موزه که بیرون می آم ، یه چیزی درونم تغییر کرده ..... نمی دونم چیه .... اما می دونم که یه آدم دیگه م ....

توی یه کافه همون نزدیکی می شینم و قهوه می خورم و به این فکر می کنم که :

موزه معصومیت ، بهترین جای استانبول بود واسه من ....

*To see TIME turning into SPACE .....

بنجامين و من

يه گلدون بنجامين سياه دارم توى خونه، كه بعد از اون دو تا تابلوى نقاشى، عزيزترين هديه خونه مه ، .... صبح به صبح كه بيدار مى شم ، توى فاصله اى كه قهوه م آماده مى شه ، ميام و بهش آب مى دم و بررسي مى كنم برگهاى جديدشو باهاش معاشرت مى كنم، روزاى فرد روزاى محبوبمه كه صبح هاش ، مال من و بنجامينه ، مى شينم كنارش رو مبل تك نفره كنار بالكن و پاهام رو روى پاف دراز مى كنم، قهوه م كنارم و كتاب به دستم و براى بنجامينم ، بلند بلند كتاب مى خوونم.

هيچ وقت ، قبل تر ، با صداى بلند كتابى رو نخونده بودم، تازه وقتى بلند مى خوونم مى فهمم كه يه وقتا چقدر ناقص از روى جمله ها پريده بودم و يه خط در ميون عبور كرده بودم

بنجامين، گياه آگاهيه، حس خونه رو خيلى سريع مى گيره و لوسه ، و حتى شنيدم گاهى قهر مى كنه همخونه ساكت و بى آزاريه/جز آب و توجه ، چيزى نمى خواد، .... رشد مى كنه و روزانه برگهاى سبز جديدى به من هديه مى ده ، ....

حتى با اين كه انوش بهش مى گه " جانسون " از كوره در نمى ره ، .....

حالا يه بدبخت بخت برگشته اى اگه از سر جهالت به من بگه شِرمين ، خشتكشو مى كشم سرش !!! 

بيا بنجامين عزيزم، بيا مبادله كنيم،من برات كتاب مى خوونم، تو هم صبر كردن رو بهم ياد بده

چقدر روز طولانى سختى بود امروز 

موسيقى متن آلبوم آخر ديمين رايس

ياد ايامى : موومان ١ سوييت حزن پيمان يزدانيان

٥ ساعت تا سفر

بار سفرم رو بستم و گذاشتم شون دم در، از ظهر هر بار از كنارش رد مى شم نگاه مى كنم و ساعتا رو مى شمرم تا شب شه ،....

تا شب شه و برم

مى دونم اين سفر فرق داره

 

سلام...!