از دفتر روزانه هاى مهر ٩٢
با مامان نيره توى اتاق نشيمن نشستيم دوتايي، يه پيرهن سرمه اى پوشيده كه يقه عجيب اسپانيايى داره و يه دامن ذغالى تا روى زانو، به لب هاى نازكش ماتيك زده و بوى عطر زنونه ش اتاق رو برداشته، يه رج گردنبند مرواريد بلند گردنشه ،پايين دامنش رو مدام با دست صاف مى كنه و مى گه چرا نمياد ، ... اتاق كاملا جمع و آماده پذيراييه، حياط رو نگاه مى كنه ، بهم مى گه پاشو بريم حياط رو بچينيم و بريم بيرون بشينيم ، غرغر مى كنم كه اين همه اين جا رو جمع كرديم خب همين جا بشينيم ، .... درِ حياط رو از توى اتاق نشيمن باز مى كنه و مي ريم توى حياط ،... مى خنده و پر از ذوقه ، .... با هم ديگه اول حياط رو آبپاشى مى كنيم، بعد ميز توى حياط رو مى چينيم ، ... بعد صندلى رنگى هاى توى حياط رو در مياريم از انبار دونه دونه و گردگيرى مى كنيم و مى ذاريم توى حياط ، ظرف آجيل و هندونه و بيسكوييت ها رو مياريم روى ميز مى ذاريم، چاى مى ريزيم و مى شينيم
مى پرسم مامان نيره ، كى قراره بياد ؟
مى خنده
يادم ميفته مامان نيره مُرده
گريه م مى گيره مى گم تو رو خدا كى قراره بياد ؟
مى گه چرا نيومد ؟ بلند مى شه ، ...دامنش رو صاف مى كنه و دستى به مو هاش مى كشه، روش رو مى كنه به طرف حياط بالا و داد مى زنه : حسن ! چايي سرد شد... با گريه از خواب بيدار مى شم
----------------- اين ،آخرين بارى بود كه خواب مامان نيره م رو ديدم
مى دونم كه ديگه ، بعد از چند سال انتظار الان دوباره كنار هم خوشن.....
مامان نيره جانم، چشمت روشن ... فقط دلم تنگ مى شه.... #مامان_نيره #باباحسن
An angry silence lay